تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود
طعم                                                                                           

 

بی رنگ٬بی طعم٬بی نشانه یی

 

از تن سیب٬

 

چه نزدیک و ترش

 

چه دور و شور.

 

نه دوست ٬نه دست

 

نه داستان عزیز.

 

بر این سفره

 

نگاه نمی ریزد.

 

آبی از گوشه ی چشم

 

بر گوشه ی اخم

 

راه نمی گیرد.

 

هیچ لبی ٬راه لبهای تردید را

 

 به لمس یک آری صامت

 

نمی بندد.

 

زبان سرخ

 

خواهش کام تلخ را

 

سبز نمیکند

 

و طعم خیال را

 

چشم بسته

 

به مزه ٬ نمی فشارد.

 

لب ها

 

لب های پراکنده٬

 

سرخ های روزگاری سرخ.....

 

اکنون..............٬آویخته.

 

لب ها جمع نمی شوند

 

در ملس بودن بوسه یی

 

بر تن ساعت دیدار.

 

ودهان ها٬

 

تنها برای گفتن هیچ است

 

که باز٬

 

بسته میشوند. 

 

                                             سیدمهردادضیایی

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |
 

ما گفتیم ٬پدران گفتند

 

 

پدران ما

 

 گفته بودند:

 

دنیا‌٬

 

پایان یک ساعت شنی قدیمی ست

 

 ودر هر ثانیه ی آخرین

 

کسانی هستند ٬ که ساعت را

 

دوباره بر می گردانند .

 

مادران ما

 

گفته بودند:

 

ستاره ها

 

دنباله ی برقی هستند

 

که از نگاهشان فراموش شد٬

 

و برف

 

پایان موهای آنهاست

 

که خواب سپید ما را

 

سایه میکرد.

 

ما اراده کردیم

 

برگشتن ساعت شنی را

 

به دوش باد بگذاریم

 

و شماره ی ثانیه ها را

 

در صدای زنجره ها

 

گم کنیم

 

و برای آرامگاه دیروز

 

در غروب یک فردا

 

خانه ی بخت بسازیم.

 

مادست شسته خواستیم

 

 از دل چکیده ی خود

 

ستاره ها را

 

در دنباله هایشان

 

برای آرزوی خفته ی بعد بگذاریم

 

تا شاید

 

در رحمت یک خدا

 

آرزویی ناکام را

 

زنده کنیم.

 

مابا شرم های تند٬

 

تند تر از بوی عرق هامان

 

غرور دانه های برف را

 

با آهی کند

 

آب کردیم.

 

ما خواستیم

 

به نوشتن  دورها قناعت کنیم

 

انگاه

 

خواندن: پریشان ٬فراموش ٬گنگ شد

 

قصه ها بیت بیت

 

 پاره شعری  شدند

 

و حرف حرف امید 

 

به آخر آخرین آرزو

 

آویخته ماند.

 

                                                            سید مهرداد ضیایی

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 1:19 قبل از ظهر |

 

قهوه خانه ی بی فرق

 

چه فرق می کندکه شخص

 

تو را که می بیند

 

هوس تلخ کند؟

 

نگاه تو دور است ٬ دور

 

اگر چه نشسته ٬روی میز نزدیک٬

 

و خط های موازی آن

 

در نقطه یی می خرامندکه قرق گاه است٬

 

ـ از شاهی کنار میز

 

در انتظار سلطنتی روی تخت ـ

 

چه فرق می کند

 

لکه ی آبرو باخته ی قهوه ٬

 

بر میز قلندری

 

تلخ یا شیرین

 

در نوترین قرن زمین

 

یا نقش کهنه ترین طعنه

 

بر چشم عاشقی که هزار سال است

 

به قهوه و غار نوشگاه

 

 جامانده است.؟

 

بی  گمان

 

گمان تخت

 

در این فال گس ٬جا تکانده است ٬

 

جا بر جای تخت

 

جا به جا

 

خط افتاده است.

 

چروک تخت

 

به حاشیه ی قهوه

 

لکه خورده است.

 

اکنون چه فرق میکند

 

نگاه یگانه ی من

 

به رفتن هزار گانه ی تو  

 

بر قرق خالی ٬ از دو صندلی

 

وقتی در بیشه ی آدم و ماشین ها

 

دو گانه دور می شوید٬

 

و من

 

برای آهویی

 

که از قلب من 

 

 به سوی دهان صیاد گریخت٬

 

ذغال سوخته اجاق را  

 

پیش از غار

 

با خونم رنگ میزنم . 

 

                                                                        سید مهرداد ضیایی

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 2:15 قبل از ظهر |

 

غمگین بس

سید مهردادضیایی

 

غمگین نباش

شاید

گلدان های خالی هم

سهمی داشته باشند

از سکوت های خیره

 به شاخه های لخت از برگ

در پیراهن های ملاقات

و لبخندهای جامانده

پیش ازدیدار.

در آه های بی مصرف قدیمی

چیزی از رطوبت های معصوم مانده 

که می ترسی بخار شوند

و تو را مثل پایان خواب

از آغوشی که لبخند می زند

پایین بگذارند.

تمام سرمایه ات را جمع میکنی

قطره خاکی در گلدان می کاری 

خاکستر از کفش

می تکانی.

دوباره به یاد لبخند

لبخند میزنی

و بی آه ‌‌‌‌  روی صندلی

همسال حوصله هات

چند دوباره ی دیگر

بی انتظار

تاب می خوری..

اشگت را برگردان

در اطراف یک تابستان بی نسیم و قطره

دانه ای هست

که حوصله اش

از گلدان تو

کمتر است.

سیدمهردادضیایی۱۳۸۲

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 3:16 قبل از ظهر |

 

کوکو؟!

 

 

کوکو،حسادتی ندارد

تنها

از صدای آونگ خسته است

-وگردن از سری

که از امید دیدار

خم میشود

و دست ،

از فاصله یی که خالی می شودـ

کوکو

چیزی را مسخره نمیکند

تنها

از چشم های به دور خشکیده

و پرهای ریخته

و اعلام ساعت های یک شکل

کمی هراس میخواند

- و زنگ، از تعمیر بی صدا

ودر

از سینه یی که کوفته می شود ـ

کوکو حرفی ندارد

میتواند تا ابد

وقت خواب بگوید به جای بیدار

بی تعبیر رویای چوبی ما

که دستی ـ پری

صورت خفته را بیدار کند

- تا من

آویخته از سقف باشم،

نیمه خوابگرد.

 تا سایه ام

ریخته بر هر غروب باشد

که سردا سرد ،

آتش می گیرد.ـ

۱۳۸۰سیدمهردادضیایی

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 2:2 قبل از ظهر |
 

پنجره ی تخت خواب من

شب، از پنجره

من، از در

هر دو بی سلام،

خانه ی تنها را

دوباره آغاز می کنیم.

پرده ها را می کشم

که میانشان

خورشید کشیده ام.

حالا کسی نیست

که لبخند را در تنها یی

دیوانه بنامد.

حالا کسی نیست

که برای آواز،

شرم بگذارد.

شبُ

پرده را شکاف داده است.

۸۸۸۸۸

تصویر پنجره های همسایه را

 می دزدم

که پرده هایشان

لبخند های مرموز می زنند

و محتویات شیرین خانه را

از دست های تلخ من،

پنهان میکنند.

پنجره های همسایه را

به رختخواب می آورم.

چین پرده ها اخم می شوند

و چشم های فقیر من

از شرم

پایین میغلطند

تا روی تخت

پنجره ای تازه می بینند

که خود را

تازه کشف کرده است.

چین چشم ها شاد می شوند.

از پنجره های تخت

بیرون می خزم

به جهانی که درآن ،

پنجره ای نیست

تا پرده هایش

مرموز بخندند

ودر ها نیست

و دیوار ها نیست

ونه آتشی

که بالها را

برای سوختن بخواهد.

جهان،

پر از تخت خواب هایی ست

که به هر زبانی

سواد شب به خیر ، دارند

و وقتی می خوابند

آدم  ها بیدار می شوند

و از پنجره ی مخفی تخت من

به میهمانی ی بازی می آیند.

درست تا مالیدن پوست صبح

به صورت ناگزیر معصومم.

درست تا آغاز خواب

و دوره ی بازی ها

 همه ی بازی ها که میدانیم بلدیم

و بلد نیستیم بدانیم.

درست ،

تا نخوابیدن

همه ی دیشب ها .  

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 2:4 قبل از ظهر |
 

"گفته بودم"

 

 

 

حباب شادی های گرد

در این لب -چشمه های زاویه دار

جای نمی گیرد

- این را

به مورخین هندسه

در نکاه نخست

 گفته بودم-

و هیچ جوانه ای

امیدوار چهار فصل و هزار سال

در شیار های تهی از هردست

پانمی گیرد

-این را

به پیچک شناسان

گونه های خواهشمند

بر دیوار های زخمی

گفته بودمـ -

و هیچ نگاه

به تصویر این شکسته ی آسمان

در کاسه ی شب ها

خیره نمی ماند

-این را برای منجمین کسوف بزرگ

در روزهای کوچک ابر

خوانده بودم-

هیچ روزی از روزگار تو

در این خیمه گاه کاغذی

گل های شب بو را

نمی شنود

 

 

آخر

کاروان همیشه

 پیش از شیرین شدن صبحانه ی رسوایی

تو را به اختیار میبرد

و مرا در خواب تلخ

جا میگذارد 

حالا دور و کنار تنم

تنها خون و چربی است

که از طبخ تلخ قلب می سازند.

ومن در این خاک

نشسته

از ناشنیدن بو و باران کسی

باد میکنم

و گرد گرد ،دور خودم میوزم

من

بی تقصیرم

ـاین راروی تمام پل ها

که در عبور می شکنند

هوهو کرده بودم-

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 3:18 قبل از ظهر |
 

 

ما

ساعت شدیم

واز ثانیه ها

عبور کردیم.

ما

بربام نشستیم

در غیاب خروس های نامسافر ،

و خورشید

کاکل ماشد.

ما

صبح را ، قسم دادیم

وساعت ساز را

به نام ، خواندیم.

ما چه ها شدیم

ما

ماکه گفتند :این وآن شدید

ما که این زبان را

سبز کرده ایم

شما

 که آن سر ها را سرخ میکنید

و دوست

که قلب را خاکستر.

 

 ما راضی شدیم

به رضای هر کاکل بد نام.

تا شهر ،

اندکی سپیده بنوشد.

تا نیش هر جاده

ما را مار نکند.

تا این روز مانده در راه

کمی دور تر از ثانیه ها

با خویش ، با ما

آشتی کند.

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 3:16 قبل از ظهر |

 

چه هنگام مرگ عرب را جار خواهندزد؟

یکم

 

از ان هنگام که کودک بودم

می کوشم

نقشه ی سرزمین ها را بکشم

سرزمین هایی که نامشان را 

-به چشم پوشی-

سرزمین های عرب می خواندند

....................................

می کوشم

نقشه ی سرزمین ها یی را بکشم

که مجلس های شورایشان

از یاسمن باشد

و مردمانشان

لطیف تر ازیاسمن هایشان.

کبوتر هایشان

روی سرم بخسبند

و گلدسته هایش

در چشم هایم گریه کنند.

می کوشم

 نقشه ی سرزمین هایی را بکشم

که دوستان شعرم باشند

نه انکه میان من و پندارهایم

خود را وارد کنند

وهم  انجا قرار گیرند.

 

شعر :نزار قبانی

پارسی کرده ی : سید مهرداد ضیایی

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 2:27 قبل از ظهر |
 

با انگشت

نقاشی میکنم

روی خاک اتاق

خطی روی خاک پنجره

خطی بر خاک کوبه

خطی ؛روی فنجان دومی.

 

 

بر خط نادیدنی پنجره

داسی دیدنی ست.

بر خط براق کوبه

دستی سرد

خانه را به مرگ

تعارف می کنم.

او را به لبه ی بی غبارفنجان

میهمان می کنم.

 

بر خاک تشنه ی مرگ

خطی سرید.

پنجره ، آینه شد

کوبه ؛مثل ستاره ها

و فنجان ....؛ نمک.

 

من ومرگ زنده ایم

من ومرگ ،تا ابد

من و مرگ ،

همیشه با هم.

 

 

 

 

سید مهرداد ضیایی

برای یک البالو روی یک درخت گیلاس

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 3:12 قبل از ظهر |

زندانی و عاشقند

پایان قصه ها در کتاب

و قلب تو ؛ در قلب هایت؛

وشعر

در خطوط

افق های تر

 موازی پنجره ها ی خشک

گنجشگ هایی مماس بر تخت

در فاصله ی پنجره تا غروب.

تماشایی و تاریک

حافظه در فراموشی

صفی از جلادهای از پا افتاده

در انتظار گردنی ،

هنوز نیفتاده.

از شهر

تنها یک چشم مانده هنوز برای عبرت است

و قطار جارچیان ساطور و ساعت به دست

چندیست

با بلیط سیلاب رفته اند

گنجشگ از لب های پریده

از خط های لمس

از همه جا بی خبر

 رفته  است
 

 ومانده اند تنها هنوز

انها که زندانی و عاشقند.





+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 1:35 قبل از ظهر |

یعنی اندوه

اندوه

اسب نیست.

نمی تازد،

از دور تا تو ،از تو تا دور تر.

اندوه ،

یالی ست ، بی باد

یک جا خفته است

مدرسه ای میان راه

برای رهگذران بی راه.

بی ریختن و پوسیدن

حتی ازپس چند رستاخیز

امیخته با ثانیه ها و گل ها

فرو رفته در خون ها و نطفه ها

چکیده ی اخر شیر و عسل

در لجن دوباره ی ادم نو

ازمون نو

و تکرار سیب

در هفت شکاف حوا.

اندوه

مقطوع و بی تخفیف،

نقاب خواب تازه ای

که از صورت خواب کهنه

می افتد.

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 1:42 قبل از ظهر |
 

در کف این دست ها

خاطره ای حک نیست.

خاطره ای از وقت

در کجا و همان کجا و هر کجا یی تر از ساعت

که با رفتن ساعت شمار در دایره ی خانه ها

شور می شد و شیرین.

هر ثانیه طعم شاید ها دارد

و این ها همه

همان  همه ی همیشه نیست.

در کف این دست ها

خطی نیست.

از قصه ی دیروز

لقمه ای زیر دندان امروز نمانده است

آ سیاب فصل

همه ی آرد هارا

به باد فصلی دیگر دده است.

این قصه ی فردا هاست

که در شیار ها تکرار می شود

و کلاغ

در هیچ جای این یک کف دست

به خانه اش نمی رسد.

هیچ ستاره ای

در این ترک های ستاره ساز

 آشیان نمیکند 

و این ها

ربطی به بلاهت پیشگو و کف بین

و ربطی به حماقت ستاره ی حلبی اقبال

ندارد.

میشود تنها

 در کف این دستها

دانه های بخشایشی بلغزند

برای غیبگوِ،

-به جای مروارید

بر سینه ی انکه نام و تنش را

تنها از تو پنهان میکند.-

ودر شیار صورت فالگیر گم شوند

به جای سیاهی دندان

 در غار دهان تشنه اش.

بلند شو ودر باد برو

که زباله های پیاده رو

سینه ی نامریی اش را

تزیین میکنند.

سهم تو از فردا ی خطوط

روی ساعت ،ُبر کف  دست ،

یا نگاه پنجره ،

چند تار مو بود

باقی از یادی

که در پاییز بی برگ ،به جای برگ

درو میشوند.

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 3:41 قبل از ظهر |

همیشه عشق

بر در خانه می کوبید

همیشه

 برهنه پای و موی در باد

میدوم، از میان معجون حیاط:

شکوفه و برگ و برف

و سیبی، که همیشه

لهیده می ماند

و اناری

که همیشه  نیم خورده.

اما عشق ...

سراغ همسایه را می گیرد.

بر می گردم و دوباره

کنار ساعت ساکتم می نشینم

.......تنها خرده ای برگ

به پاهای برهنه ام

چسبیده است.

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 1:21 قبل از ظهر |
شنیدن

شنیده ام برگ های پاییزی می هراسند

از هیئت بادها ،

که خیابان  میروبند ؛

( برای مردن برف

در شیارهای کفش هایمان)

شنیده ام در دل خیابان ها

که از هراس شب ،

کور سو می زنند،

اتاق هایی ست چه زرد

و چراغ هایی، چه سرخ

و سایه هایی

که در افسانه های دور

با اتش و نگاه پوست،

گرم میشدند.

شنیده ام بهار،

رسمی کهن بود

که در خانه ی رهگذران

متروک مانده است.

این روزها که گنگ

به فصل های لال ،نگاه میکنم

به شنیده های معلق ، فکر میکنم.

۸۸۸۸

کوچه های زمستان شنیده اند

قدم های رهگذری چند تکه شد؛

تکه ای به پنجره ای خورد

تکه ای از پرده ای گرم و رام

سخت گذشت.

تکه ای شانه هایش را

به هوا انداخت.

تکه ای خندید.

تکه ای

 دست ها را

از لباس بیرون کرد

و به اتاق خیابان

عادت داد و تنبیه کرد

و تکه ای

 همراه تنگترین زاویه ها

در باریک ترین کوچه ی دنیا

همراه باد

سوت جاودان کشید.

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 3:2 قبل از ظهر |

این سو ترک ها

 

ان جا

 

پشت شيشه است

 

که چيز هاي ديدني

 

در هم و گم اند

 

براق و ناتمام

 

و شيشه ،از جنس شيشه هاست

 

و در اين پشت

 

نمي دانم کدام شکستني ست

 

خمار، در نگاه انکه رو به روي کسي ست.

 

در دام افتاده ، نمي رود

 

شاعر صياد

 

چند واژه فوت مي کند

 

و بر اشتياق، تعويذ مي بندد

 

و طلسم را ،

 

سرد و ملس ميکند.

 

خمار ،‌در نگاه ، جا به جا مي شود

 

شاعر پدر ،

 

شاعر چه ها را

 

نمي خواند و دور مي کند.

 

اب ، در نوبت شيشه هنوز است،

 

 

دهان به دهان ،‌نوشا لب نيوش.

 

 

نگاه ، به بيرون ميشود

 

 

تا اين سوي شيشه نمي داند تن هاست

 

 

تا، ان سو دو تن ها، يک تن شوند

.

و اين سو هنوز ،

 

‌سواد شعر من ،

 

 

 پدر نميداند و پدر نمي خواند و پدر نمي دارد

 

و تور صيد را

 

بر شيشه هاي در  نوبت سبيل و حنجره و دستور

 

 شمارگان

 

پهن نمي کند.

 

و شعر من هنوز

 

اين سوي شيشه هاي کدر بي نام است

 

بي تاريخ ،بي سواد ،

 

بي ماده هاي نگاه دارنده.

 

 

اين سوي تنهاي بي نامي  و بي سايه گي

 

 

شبانه هاي شيشه اي

 

همراه هيچکس، مشايعت ميشود.

 

سید مهرداد ضیایی

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 2:54 قبل از ظهر |
 

کاش دنیا ابریز گاه خانه می بود

نه با چهار سقف و یک دیوار

تنها با

انچه از خاک

پذیرای تبعیدی های تن است.

کاش دنیا نزدیکی های مگس کشی

همهی اهنگ ها را

با بی نهایت قافیه ی هم ویز ویز ،

خراب میکرد

تا با غریو کبیر مگس کشی

سرگذشت سکوت یک تک نواز را

به او ، می اموختم.

دنیا می توانست

سیگاری باشد

تا با اخرین بوسه ی من

ثروت دودین خویش

به ورشکستگی تمام کند،

و با انتحار در لکه ای آب

از ما ، نفسی تازه شاد کند.

دنیا میتواند اما

چون لقمه ای بزرگ

در گلویم گیر کند

و مانند تکه ای از آبهای لزج

در آغاز  آفرینش

از خانه ی دندان ها اخراج شود،

-چند گام دور تر

در برف

توی جوی

یخ یا خزه بسته -

سرانجام روز به سرفه ای سخت

خواهد شنید:

« همیشه صبح

خواب مرا ، می خراشانی

نسیم را ، از صورتم ، فرار میدهی

و پایان هر رویا را

در هزار توی تاریک بیداری

گم میکنی»

من

با باز گشت به همه ی ابرها

که به اسمان می بارند،

با ایستادن ،در بادهایی که ایستاده اند،

با گام در جاده ها

که پایانشان را خود میخورند،

و کبریت شدن

در غروبی که خسته است،

ساعت ها را

به دار خواهم آویخت.

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 2:28 قبل از ظهر |
 

در این صفحه ی متورم بهار

که از سطح محله ی قدم ها

می گذرد ،

رد پا

نیازمند ، رد پاست

که دور می رود و دور تر

یا نزدیک ، همسایه تر.

بوده باشی اگر

مثل پیشامد لکه ی سرخ

روی شکم مودب فصل

این سایه های سرد

تکثیر می شدند

پیوسته ، با همیشه.

خدای سایه های گرم