تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود

هردوی ما

ازجغرافیا که گذشت

تاریخ چرک ما را

پاک دوباره نوشت

و سال های انتظار را

منقرض کرد.

سلامش مرطوب بود

و تقویم ما را

که به انگشت تشنه بود

مثل ساعت نخست شبنم کرد.

او

که بی باک تر از ترس ما بود

فرسودگی ما را ورق زد

بی ترس

ازگرد شدن ٬ ریخته شدن

بی هراس

از غبار شدن ٬از هم دور شدن .

آنگاه

که دوباره خوانده شدیم

چقدر تازه شدیم

وهر بار که خندیدیم

انگار

چه تازه خندیدیم.

شب دایره میشدیم

دور هم

و برای هم

ادای ماه را در می آوردیم.

قصه ها را از تنور

بیرون میکشیدیم

و عریان ٬نشسته روبه روی هم

تکه های قصه های هم را

از یکی نبود تا دوتا بود

می چشیدیم و به سر میرسیدیم.

دایره های ما و ماه

تنگ تر میشد

و مرکزی که مردمک ما بود

باماه  چشم های هم

چه گرم میگرفت.

***

اگر

دانه های ساعت شنی را

بی زمان میشمردیم.

اگر صدای ثانیه ها را

اگر  دانه دانه ی ستاره ها را

از حفظ می خواندیم.

اگر بلور بلور برف ها را

آب ناشده می فهمیدیم

میدانستیم

خداحافظی٬به کی می رسد

و چشمک رفتن هر کدام

سلام دوباره

به آمدن کی از کدام ماست.

آنگاه

میدانستیم

یکی دوقطره روی گونه ها

از باران ابر هردوی  ماست.

 

سیدمهردادضیایی-آخرین بازنویسی تابستان ۱۳۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

             گرسنه ی ماه در نیمه تاریک

 

شعر" گرسنه ی ماه "را در همین دستها درج کردم.نخستین بار در

 ۱۳۷۷ آن را نوشتم.ده سال پیش.و نخستین کسی که آن را برای چاپ

و نظر خواند هوشنگ گلشیری بود.و حالا که این روزها سالگشت

نبودن تن گلشیری در میان تن های بسیار ادمهاست و روزهایی که

  نوشته هایش را با دقت بیشتری می خوانیم و برخی با نگاهی به دور

 وبازدمی طولانی ان ها را دوباره مرور میکنند و نیز خودش را و

 روزهای بودن و تنیدنش را ٬این سطرها را درج میکنم.

زمانیکه کارنامه تازه از میدان ولی عصر به خانه ی کوچک بسیار با

صفایی اسباب کشی کرده بود.در یکی از فرعی های جهنم هفت تیر یک

 بهشت خصوصی کوچک شده بود با لکه هایی از جهنم که برخی اهالی

 ثابت و متغیر آن به وجود می اوردند ٬لابد برای عبرت و از یاد نبردن نقمت.من از اهالی ناثابت بودم.دلایل شنیدنی و طولانی داشت که درعین ابتذال ٬شنیدنی و خواندنی هستند و باز ٬مایه ی عبرت های تکرار شونده.بیشتر ناشی از حاشیه های ادبیات بودکه در جامعه شناسی ادبیات میتوان آن را زیرمتن تولید اجتماعی ادبیات یک زبان -ملت دانست اما این توجیه گر بیماریهای ناشی از تداخل کارکردهای مخل حاشیه در نفوذ به متن ادبیات نیست .که من انها را بیماری های مقاربتی ادبیات مینامم .مقاربت غیر بهداشتی حاشیه ومتن.به عبارت ساده ٬روابط خصوصی آدمهاو توهمات وخواب ها و بیداری هایشان و روابط بدن ها و ذهن ها در میان چند آدم در چند ده متر جا و چند ده صفحه تولید مکتوب سر آخر همان

نقشی را بازی میکرد که شورای امنیت در وتوی قطعنامه های سایر

کشورها و نقشی که اداره ها و ادمهای ممیز در ارشاد و تلویزیون و...و همان نقشی که چند صد نفر در گند زدن به رای یک سوم مردم ایرانی به اصلاحات ٬بازی کردند ومی کنند(تا دسته)

اینها را در کتابی که با من دارد بزرگ و حتی پیر میشود( مانند همه ی کارهای در انتظار نشر فرسوده ومرده ام)نوشته و بازنوشته میکنم. درتاریخ محرمانه ی ادبیات .یکجور تاریخ شخصی و خصوصی من است در این سال ها که دیدم و نوشتم و ناپدید شد.

از حیاط کارنامه که تک درخت بید آن را آب میدادم دورشدم.این آب دادن بهترین فعالیت ادبی من درانجا بود.دست کم تا وقتی که ان خانه ویلایی را نابود کردند سایه ی ان درخت بر سر چند شاعر و نویسنده افتاد.هر چند حتی سایه یی از هیچ واژه ی من درهیچ شماره ی کارنامه چاپ نشد.گرسنه ی ماه را بعد از آب دادن بید و چند بوته و گلدان به گلشیری دادم .از موج جمله های دبیران گوناگون بخشها با خودشان و دیگران میگذشتم.هنوز فرصتی دست نداده بود که برای آدم بزرگ و پدر جمع که سردبیرهم بود اتاق و بارگاه و پرده گیان و حرم بسازند و میدانستم که گلشیری علیرغم توصیه و پیشنهاد علاقه یی به این کار نداشت .نیازی هم نداشت .از اطوار به دور بود .گلشیری انقدر ادمیت و هنر داشت که نیازی به پوشاندن ضعف های بشری و هنری- که در همهی ادمها برهم و درهم تاثیر گذارند-با فاصله گذاری نداشته باشد .معلم بود و کاتب و تازه٫  هرگاه که میخواست انقدر اخمالود(بدون تصنع) و نامهربان میشد و دیوار نامریی را چنان قطور میساخت که کسی رغبتی به عبور از چند متری اش نداشته باشد.و هرگاه نمیخواست آموزگار و پدر خانواده ی همه بود.و جدا از این با من مهربان بود.هر چند تلخی و صراحتش به جای گزندگی و خراش گاهی جراحات مرگبار می آفرید و همین مرا از او دور میکرد .

گلشیری گرسنه ی ماه را خواند.چند باره و طبق معمول برایم تاکید کرد چیز های نو ومهمی از نقد شعر نمیداند و ناگهان در باره ی نعوظ نیمه شبانگاهی و اینکه بی تردیدمن و شعرم دست به گریبان چنین مسئله یی هستیم حرف زد. نه در پرده٬ با دقت و جزییات ٬از انواع نعوظ در ساعت های گوناگون شبانه روز ٬در پگاه و میم الف بامداد در صبح و ظهر و عصر و غروب و در نیمه شب ......که کم کم برخی از حضار ازسالن کارنامه رفتند و برخی روبرگرداندند و برخی اخمیدند و....و باز مطابق معمول از انجا که یقین داشت ادمها ذوق زده ی تحریر نخست نوشته هایشان هستند میخواست لابد ذوق زدگی مرا فرونشاند.اما من ذوق زده نبودم و نیستم .شاید اگر بودم حالا اوضاع به قول گلشیری { این طورها ست }نبود...بگذریم....گلشیری این بار هم گفت که اگر شعور داشتی جدی تر به داستان نویسی می پرداختی و پرو پیمان تر.البته این بار نگفت شعرهای تو مرا به یاد شعرهای میانبرنامه های رادیوتلویزیون میاندازد.عرض کردم لابد ناموفق بودن من در دریافت این شباهت به خودشیفته بودنم بر میگردد.احتمالن روانپزشگ برای من مهم تر از غنای تجربیات فنی و عاطفی ست.

به هرحال حضرت استادی مرا به دبیر محترم شعر ارجاع دادند. که من دوست دارم او را عبدعظیم بنامم.او را از روزهایی میشناختم که چند باری همراه با دوست مشترکی که از دوستان شفیق او بود٬در خانه یی بسیار قدیمی و با صفااز کودکش  پرستاری میکردیم تا او بتواند با تمرکز و راحت تر به فعالیت های ادبی-تفریحی در بیرون ها بپردازد.در ان روزها عبد  شعرهای مرا با اشتیاق می شنید وگاه با خواهش برای تکرار.اما در آن روز هر چه کردم از حرف های عبد در باب شعر و حرمت ادبیات و دلایل هرمنوتیکی ساختاری شالوده یی بینامتنی ویی و یی و ییییییییی و اینکه چرا این شعرو شعرهای دیگر من به احتمال بسیار در جریده ی کارنامه افتخار چاپ نخاهد داشت٬سر در نیاوردم.بلافاصله فکر کردم باید چند مقاله یی را که در چند عنوان ادبیات مدرن برای دانشنامه ی ادبیات فارسی مشغول به تالیفشان بودم  به دکتر انوشه پس بدهم و اصلن از خیر تالیف مقالات اکادمیک و دانشگاهی در حوزه ی اصطلاحات و مفاهیم ادبی بگذرم چون به این ترتیب اثبات شد من از ادبیات حتی به قدر اهلیل مبارک خر ملا نصرالدین چیزی نمیفهمم.

گرسنه ی ماه را با چند شعر دیگر زیر بغل زدم .به صفحات شعر چند شماره ی بعد نگاه کردم. آنها را خواندم.لبخند زدم.با بید سیراب و بی نیاز باغچه خداحافظی کردم.

ده سال گذشت و من به جای آنکه برای گلشیری داستانی بنویسم به نام گرسنه ی ماه ٬یادداشتی گذاشتم در کنار شعر گرسنه ی ماه که البته چهار پنج واژه و دو سه عبارتش را باز نوشته ام.اعتراف میکنم که این ویرایش مجدد شعر را زیر ورو نکرده و این شعر همان شعر به سخره گرفته ی گلشیری ست .

از قضا همین روزها چند داستان نیمه ی تاریک ماه را چند باره خواندم.با خودم گفتم کاش زنده بود به تن این زمینی خویش حتی اگر شعر های مرا به سخره میگرفت.داستان کوتاه گرسنه ماه را شروع کردم.

 

                                                              خرداد۸۷/سیدمهردادضیایی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

گرسنه ی ماه


هروقت گرسنه ام

نیمه شب است

وگرسنگی

خواب مرا نمی فهمد.

از کمر نیمه شب بلند میشوم

تا نیمه های جامه ی خواب

در تخت

بیداری را می نشانم .

هر وقت گرسنه ام

ماد ه گی ماه

در سفره ی پنجره است

و شکم سپید مرا

برآمده می کند.

از پشت تخت بلند می شوم

گام های لخت من آینه را

بیدار می ایستاند.

می خواهم ،با شانه آشتی کنم

شانه،

لا به لای خستگی موها

لا لایی می خواند

و هر از تاری گاه گیر می کند.

آینه ی کهنه از دروغ

عریان میشود

درست به اندازه ی

زخم های گرده اش

و کناره های از نور شکسته اش.

هر وقت گرسنه ام

آینه راست میگوید

زیبا نیستم

به اندازه ی شکم برآمده ام

و شانه های افتاده ام

به اندازه ی

لباس تازه ی زخم های کهنه ام.

به خاک آینه آب میدهم

پلک ها ،خمیازه میکشند.

تا خواب ،

چندگام زمین را می بوسم.

هر وقت سیرم

از آینه دلگیر نمی شوم

به شکم دست می کشم

ماه لگد نمی زند

حامله نیستم.

هر وقت گرسنه ام،

پنجره ماه را

دوباره می زاید.

به پنجره نگاه می کشم ،

سیر شدن شاید

ماه زاییدن است.


سیدمهردادضیایی




+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

طعم                                                                                           

 

بی رنگ٬بی طعم٬بی نشانه یی

 

از تن سیب٬

 

چه نزدیک و ترش

 

چه دور و شور.

 

نه دوست ٬نه دست

 

نه داستان عزیز.

 

بر این سفره

 

نگاه نمی ریزد.

 

آبی از گوشه ی چشم

 

بر گوشه ی اخم

 

راه نمی گیرد.

 

هیچ لبی ٬راه لبهای تردید را

 

 به لمس یک آری صامت

 

نمی بندد.

 

زبان سرخ

 

خواهش کام تلخ را

 

سبز نمیکند

 

و طعم خیال را

 

چشم بسته

 

به مزه ٬ نمی فشارد.

 

لب ها

 

لب های پراکنده٬

 

سرخ های روزگاری سرخ.....

 

اکنون..............٬آویخته.

 

لب ها جمع نمی شوند

 

در ملس بودن بوسه یی

 

بر تن ساعت دیدار.

 

ودهان ها٬

 

تنها برای گفتن هیچ است

 

که باز٬

 

بسته میشوند. 

 

                                             سیدمهردادضیایی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

ما گفتیم ٬پدران گفتند

 

 

پدران ما

 

 گفته بودند:

 

دنیا‌٬

 

پایان یک ساعت شنی قدیمی ست

 

 ودر هر ثانیه ی آخرین

 

کسانی هستند ٬ که ساعت را

 

دوباره بر می گردانند .

 

مادران ما

 

گفته بودند:

 

ستاره ها

 

دنباله ی برقی هستند

 

که از نگاهشان فراموش شد٬

 

و برف

 

پایان موهای آنهاست

 

که خواب سپید ما را

 

سایه میکرد.

 

ما اراده کردیم

 

برگشتن ساعت شنی را

 

به دوش باد بگذاریم

 

و شماره ی ثانیه ها را

 

در صدای زنجره ها

 

گم کنیم

 

و برای آرامگاه دیروز

 

در غروب یک فردا

 

خانه ی بخت بسازیم.

 

مادست شسته خواستیم

 

 از دل چکیده ی خود

 

ستاره ها را

 

در دنباله هایشان

 

برای آرزوی خفته ی بعد بگذاریم

 

تا شاید

 

در رحمت یک خدا

 

آرزویی ناکام را

 

زنده کنیم.

 

مابا شرم های تند٬

 

تند تر از بوی عرق هامان

 

غرور دانه های برف را

 

با آهی کند

 

آب کردیم.

 

ما خواستیم

 

به نوشتن  دورها قناعت کنیم

 

انگاه

 

خواندن: پریشان ٬فراموش ٬گنگ شد

 

قصه ها بیت بیت

 

 پاره شعری  شدند

 

و حرف حرف امید 

 

به آخر آخرین آرزو

 

آویخته ماند.

 

                                                            سید مهرداد ضیایی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

قهوه خانه ی بی فرق

 

چه فرق می کندکه شخص

 

تو را که می بیند

 

هوس تلخ کند؟

 

نگاه تو دور است ٬ دور

 

اگر چه نشسته ٬روی میز نزدیک٬

 

و خط های موازی آن

 

در نقطه یی می خرامندکه قرق گاه است٬

 

ـ از شاهی کنار میز

 

در انتظار سلطنتی روی تخت ـ

 

چه فرق می کند

 

لکه ی آبرو باخته ی قهوه ٬

 

بر میز قلندری

 

تلخ یا شیرین

 

در نوترین قرن زمین

 

یا نقش کهنه ترین طعنه

 

بر چشم عاشقی که هزار سال است

 

به قهوه و غار نوشگاه

 

 جامانده است.؟

 

بی  گمان

 

گمان تخت

 

در این فال گس ٬جا تکانده است ٬

 

جا بر جای تخت

 

جا به جا

 

خط افتاده است.

 

چروک تخت

 

به حاشیه ی قهوه

 

لکه خورده است.

 

اکنون چه فرق میکند

 

نگاه یگانه ی من

 

به رفتن هزار گانه ی تو  

 

بر قرق خالی ٬ از دو صندلی

 

وقتی در بیشه ی آدم و ماشین ها

 

دو گانه دور می شوید٬

 

و من

 

برای آهویی

 

که از قلب من 

 

 به سوی دهان صیاد گریخت٬

 

ذغال سوخته اجاق را  

 

پیش از غار

 

با خونم رنگ میزنم . 

 

                                                                        سید مهرداد ضیایی

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

غمگین بس

سید مهردادضیایی

 

غمگین نباش

شاید

گلدان های خالی هم

سهمی داشته باشند

از سکوت های خیره

 به شاخه های لخت از برگ

در پیراهن های ملاقات

و لبخندهای جامانده

پیش ازدیدار.

در آه های بی مصرف قدیمی

چیزی از رطوبت های معصوم مانده 

که می ترسی بخار شوند

و تو را مثل پایان خواب

از آغوشی که لبخند می زند

پایین بگذارند.

تمام سرمایه ات را جمع میکنی

قطره خاکی در گلدان می کاری 

خاکستر از کفش

می تکانی.

دوباره به یاد لبخند

لبخند میزنی

و بی آه ‌‌‌‌  روی صندلی

همسال حوصله هات

چند دوباره ی دیگر

بی انتظار

تاب می خوری..

اشگت را برگردان

در اطراف یک تابستان بی نسیم و قطره

دانه ای هست

که حوصله اش

از گلدان تو

کمتر است.

سیدمهردادضیایی۱۳۸۲

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

کوکو؟!

 

 

کوکو،حسادتی ندارد

تنها

از صدای آونگ خسته است

-وگردن از سری

که از امید دیدار

خم میشود

و دست ،

از فاصله یی که خالی می شودـ

کوکو

چیزی را مسخره نمیکند

تنها

از چشم های به دور خشکیده

و پرهای ریخته

و اعلام ساعت های یک شکل

کمی هراس میخواند

- و زنگ، از تعمیر بی صدا

ودر

از سینه یی که کوفته می شود ـ

کوکو حرفی ندارد

میتواند تا ابد

وقت خواب بگوید به جای بیدار

بی تعبیر رویای چوبی ما

که دستی ـ پری

صورت خفته را بیدار کند

- تا من

آویخته از سقف باشم،

نیمه خوابگرد.

 تا سایه ام

ریخته بر هر غروب باشد

که سردا سرد ،

آتش می گیرد.ـ

۱۳۸۰سیدمهردادضیایی

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

پنجره ی تخت خواب من

شب، از پنجره

من، از در

هر دو بی سلام،

خانه ی تنها را

دوباره آغاز می کنیم.

پرده ها را می کشم

که میانشان

خورشید کشیده ام.

حالا کسی نیست

که لبخند را در تنها یی

دیوانه بنامد.

حالا کسی نیست

که برای آواز،

شرم بگذارد.

شبُ

پرده را شکاف داده است.

۸۸۸۸۸

تصویر پنجره های همسایه را

 می دزدم

که پرده هایشان

لبخند های مرموز می زنند

و محتویات شیرین خانه را

از دست های تلخ من،

پنهان میکنند.

پنجره های همسایه را

به رختخواب می آورم.

چین پرده ها اخم می شوند

و چشم های فقیر من

از شرم

پایین میغلطند

تا روی تخت

پنجره ای تازه می بینند

که خود را

تازه کشف کرده است.

چین چشم ها شاد می شوند.

از پنجره های تخت

بیرون می خزم

به جهانی که درآن ،

پنجره ای نیست

تا پرده هایش

مرموز بخندند

ودر ها نیست

و دیوار ها نیست

ونه آتشی

که بالها را

برای سوختن بخواهد.

جهان،

پر از تخت خواب هایی ست

که به هر زبانی

سواد شب به خیر ، دارند

و وقتی می خوابند

آدم  ها بیدار می شوند

و از پنجره ی مخفی تخت من

به میهمانی ی بازی می آیند.

درست تا مالیدن پوست صبح

به صورت ناگزیر معصومم.

درست تا آغاز خواب

و دوره ی بازی ها

 همه ی بازی ها که میدانیم بلدیم

و بلد نیستیم بدانیم.

درست ،

تا نخوابیدن

همه ی دیشب ها .  

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

"گفته بودم"

 

 

 

حباب شادی های گرد

در این لب -چشمه های زاویه دار

جای نمی گیرد

- این را

به مورخین هندسه

در نکاه نخست

 گفته بودم-

و هیچ جوانه ای

امیدوار چهار فصل و هزار سال

در شیار های تهی از هردست

پانمی گیرد

-این را

به پیچک شناسان

گونه های خواهشمند

بر دیوار های زخمی

گفته بودمـ -

و هیچ نگاه

به تصویر این شکسته ی آسمان

در کاسه ی شب ها

خیره نمی ماند

-این را برای منجمین کسوف بزرگ

در روزهای کوچک ابر

خوانده بودم-

هیچ روزی از روزگار تو

در این خیمه گاه کاغذی

گل های شب بو را

نمی شنود

 

 

آخر

کاروان همیشه

 پیش از شیرین شدن صبحانه ی رسوایی

تو را به اختیار میبرد

و مرا در خواب تلخ

جا میگذارد 

حالا دور و کنار تنم

تنها خون و چربی است

که از طبخ تلخ قلب می سازند.

ومن در این خاک

نشسته

از ناشنیدن بو و باران کسی

باد میکنم

و گرد گرد ،دور خودم میوزم

من

بی تقصیرم

ـاین راروی تمام پل ها

که در عبور می شکنند

هوهو کرده بودم-

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

 

ما

ساعت شدیم

واز ثانیه ها

عبور کردیم.

ما

بربام نشستیم

در غیاب خروس های نامسافر ،

و خورشید

کاکل ماشد.

ما

صبح را ، قسم دادیم

وساعت ساز را

به نام ، خواندیم.

ما چه ها شدیم

ما

ماکه گفتند :این وآن شدید

ما که این زبان را

سبز کرده ایم

شما

 که آن سر ها را سرخ میکنید

و دوست

که قلب را خاکستر.

 

 ما راضی شدیم

به رضای هر کاکل بد نام.

تا شهر ،

اندکی سپیده بنوشد.

تا نیش هر جاده

ما را مار نکند.

تا این روز مانده در راه

کمی دور تر از ثانیه ها

با خویش ، با ما

آشتی کند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

چه هنگام مرگ عرب را جار خواهندزد؟

یکم

 

از ان هنگام که کودک بودم

می کوشم

نقشه ی سرزمین ها را بکشم

سرزمین هایی که نامشان را 

-به چشم پوشی-

سرزمین های عرب می خواندند

....................................

می کوشم

نقشه ی سرزمین ها یی را بکشم

که مجلس های شورایشان

از یاسمن باشد

و مردمانشان

لطیف تر ازیاسمن هایشان.

کبوتر هایشان

روی سرم بخسبند

و گلدسته هایش

در چشم هایم گریه کنند.

می کوشم

 نقشه ی سرزمین هایی را بکشم

که دوستان شعرم باشند

نه انکه میان من و پندارهایم

خود را وارد کنند

وهم  انجا قرار گیرند.

 

شعر :نزار قبانی

پارسی کرده ی : سید مهرداد ضیایی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

با انگشت

نقاشی میکنم

روی خاک اتاق

خطی روی خاک پنجره

خطی بر خاک کوبه

خطی ؛روی فنجان دومی.

 

 

بر خط نادیدنی پنجره

داسی دیدنی ست.

بر خط براق کوبه

دستی سرد

خانه را به مرگ

تعارف می کنم.

او را به لبه ی بی غبارفنجان

میهمان می کنم.

 

بر خاک تشنه ی مرگ

خطی سرید.

پنجره ، آینه شد

کوبه ؛مثل ستاره ها

و فنجان ....؛ نمک.

 

من ومرگ زنده ایم

من ومرگ ،تا ابد

من و مرگ ،

همیشه با هم.

 

 

 

 

سید مهرداد ضیایی

برای یک البالو روی یک درخت گیلاس

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |


زندانی و عاشقند

پایان قصه ها در کتاب

و قلب تو ؛ در قلب هایت؛

وشعر

در خطوط

افق های تر

 موازی پنجره ها ی خشک

گنجشگ هایی مماس بر تخت

در فاصله ی پنجره تا غروب.

تماشایی و تاریک

حافظه در فراموشی

صفی از جلادهای از پا افتاده

در انتظار گردنی ،

هنوز نیفتاده.

از شهر

تنها یک چشم مانده هنوز برای عبرت است

و قطار جارچیان ساطور و ساعت به دست

چندیست

با بلیط سیلاب رفته اند

گنجشگ از لب های پریده

از خط های لمس

از همه جا بی خبر

 رفته  است
 

 ومانده اند تنها هنوز

انها که زندانی و عاشقند.





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

یعنی اندوه

اندوه

اسب نیست.

نمی تازد،

از دور تا تو ،از تو تا دور تر.

اندوه ،

یالی ست ، بی باد

یک جا خفته است

مدرسه ای میان راه

برای رهگذران بی راه.

بی ریختن و پوسیدن

حتی ازپس چند رستاخیز

امیخته با ثانیه ها و گل ها

فرو رفته در خون ها و نطفه ها

چکیده ی اخر شیر و عسل

در لجن دوباره ی ادم نو

ازمون نو

و تکرار سیب

در هفت شکاف حوا.

اندوه

مقطوع و بی تخفیف،

نقاب خواب تازه ای

که از صورت خواب کهنه

می افتد.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

در کف این دست ها

خاطره ای حک نیست.

خاطره ای از وقت

در کجا و همان کجا و هر کجا یی تر از ساعت

که با رفتن ساعت شمار در دایره ی خانه ها

شور می شد و شیرین.

هر ثانیه طعم شاید ها دارد

و این ها همه

همان  همه ی همیشه نیست.

در کف این دست ها

خطی نیست.

از قصه ی دیروز

لقمه ای زیر دندان امروز نمانده است

آ سیاب فصل

همه ی آرد هارا

به باد فصلی دیگر دده است.

این قصه ی فردا هاست

که در شیار ها تکرار می شود

و کلاغ

در هیچ جای این یک کف دست

به خانه اش نمی رسد.

هیچ ستاره ای

در این ترک های ستاره ساز

 آشیان نمیکند 

و این ها

ربطی به بلاهت پیشگو و کف بین

و ربطی به حماقت ستاره ی حلبی اقبال

ندارد.

میشود تنها

 در کف این دستها

دانه های بخشایشی بلغزند

برای غیبگوِ،

-به جای مروارید

بر سینه ی انکه نام و تنش را

تنها از تو پنهان میکند.-

ودر شیار صورت فالگیر گم شوند

به جای سیاهی دندان

 در غار دهان تشنه اش.

بلند شو ودر باد برو

که زباله های پیاده رو

سینه ی نامریی اش را

تزیین میکنند.

سهم تو از فردا ی خطوط

روی ساعت ،ُبر کف  دست ،

یا نگاه پنجره ،

چند تار مو بود

باقی از یادی

که در پاییز بی برگ ،به جای برگ

درو میشوند.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

همیشه عشق

بر در خانه می کوبید

همیشه

 برهنه پای و موی در باد

میدوم، از میان معجون حیاط:

شکوفه و برگ و برف

و سیبی، که همیشه

لهیده می ماند

و اناری

که همیشه  نیم خورده.

اما عشق ...

سراغ همسایه را می گیرد.

بر می گردم و دوباره

کنار ساعت ساکتم می نشینم

.......تنها خرده ای برگ

به پاهای برهنه ام

چسبیده است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

شنیدن

شنیده ام برگ های پاییزی می هراسند

از هیئت بادها ،

که خیابان  میروبند ؛

( برای مردن برف

در شیارهای کفش هایمان)

شنیده ام در دل خیابان ها

که از هراس شب ،

کور سو می زنند،

اتاق هایی ست چه زرد

و چراغ هایی، چه سرخ

و سایه هایی

که در افسانه های دور

با اتش و نگاه پوست،

گرم میشدند.

شنیده ام بهار،

رسمی کهن بود

که در خانه ی رهگذران

متروک مانده است.

این روزها که گنگ

به فصل های لال ،نگاه میکنم

به شنیده های معلق ، فکر میکنم.

۸۸۸۸

کوچه های زمستان شنیده اند

قدم های رهگذری چند تکه شد؛

تکه ای به پنجره ای خورد

تکه ای از پرده ای گرم و رام

سخت گذشت.

تکه ای شانه هایش را

به هوا انداخت.

تکه ای خندید.

تکه ای

 دست ها را

از لباس بیرون کرد

و به اتاق خیابان

عادت داد و تنبیه کرد

و تکه ای

 همراه تنگترین زاویه ها

در باریک ترین کوچه ی دنیا

همراه باد

سوت جاودان کشید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

این سو ترک ها

 

ان جا

 

پشت شيشه است

 

که چيز هاي ديدني

 

در هم و گم اند

 

براق و ناتمام

 

و شيشه ،از جنس شيشه هاست

 

و در اين پشت

 

نمي دانم کدام شکستني ست

 

خمار، در نگاه انکه رو به روي کسي ست.

 

در دام افتاده ، نمي رود

 

شاعر صياد

 

چند واژه فوت مي کند

 

و بر اشتياق، تعويذ مي بندد

 

و طلسم را ،

 

سرد و ملس ميکند.

 

خمار ،‌در نگاه ، جا به جا مي شود

 

شاعر پدر ،

 

شاعر چه ها را

 

نمي خواند و دور مي کند.

 

اب ، در نوبت شيشه هنوز است،

 

 

دهان به دهان ،‌نوشا لب نيوش.

 

 

نگاه ، به بيرون ميشود

 

 

تا اين سوي شيشه نمي داند تن هاست

 

 

تا، ان سو دو تن ها، يک تن شوند

.

و اين سو هنوز ،

 

‌سواد شعر من ،

 

 

 پدر نميداند و پدر نمي خواند و پدر نمي دارد

 

و تور صيد را

 

بر شيشه هاي در  نوبت سبيل و حنجره و دستور

 

 شمارگان

 

پهن نمي کند.

 

و شعر من هنوز

 

اين سوي شيشه هاي کدر بي نام است

 

بي تاريخ ،بي سواد ،

 

بي ماده هاي نگاه دارنده.

 

 

اين سوي تنهاي بي نامي  و بي سايه گي

 

 

شبانه هاي شيشه اي

 

همراه هيچکس، مشايعت ميشود.

 

سید مهرداد ضیایی

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

کاش دنیا ابریز گاه خانه می بود

نه با چهار سقف و یک دیوار

تنها با

انچه از خاک

پذیرای تبعیدی های تن است.

کاش دنیا نزدیکی های مگس کشی

همهی اهنگ ها را

با بی نهایت قافیه ی هم ویز ویز ،

خراب میکرد

تا با غریو کبیر مگس کشی

سرگذشت سکوت یک تک نواز را

به او ، می اموختم.

دنیا می توانست

سیگاری باشد

تا با اخرین بوسه ی من

ثروت دودین خویش

به ورشکستگی تمام کند،

و با انتحار در لکه ای آب

از ما ، نفسی تازه شاد کند.

دنیا میتواند اما

چون لقمه ای بزرگ

در گلویم گیر کند

و مانند تکه ای از آبهای لزج

در آغاز  آفرینش

از خانه ی دندان ها اخراج شود،

-چند گام دور تر

در برف

توی جوی

یخ یا خزه بسته -

سرانجام روز به سرفه ای سخت

خواهد شنید:

« همیشه صبح

خواب مرا ، می خراشانی

نسیم را ، از صورتم ، فرار میدهی

و پایان هر رویا را

در هزار توی تاریک بیداری

گم میکنی»

من

با باز گشت به همه ی ابرها

که به اسمان می بارند،

با ایستادن ،در بادهایی که ایستاده اند،

با گام در جاده ها

که پایانشان را خود میخورند،

و کبریت شدن

در غروبی که خسته است،

ساعت ها را

به دار خواهم آویخت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

در این صفحه ی متورم بهار

که از سطح محله ی قدم ها

می گذرد ،

رد پا

نیازمند ، رد پاست

که دور می رود و دور تر

یا نزدیک ، همسایه تر.

بوده باشی اگر

مثل پیشامد لکه ی سرخ

روی شکم مودب فصل

این سایه های سرد

تکثیر می شدند

پیوسته ، با همیشه.

خدای سایه های گرم

پدر چشم های اطمینان 

مادراغوش های کامل

بوده باشی اگر،

هیچ زرد شکسته ای

بهار را

از هیچ قلب ناپیوسته

جدا نمی کرد.

هیچ صفحه ای

اطوار واژه های دروغ را

در نگاه

تکرار نمی کرد. 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

درد در شانه مي پيچد

درد، در بازو ؛ مي نشيند.

صداي تو، ميان صداي چرخ ها

ميان صداي برف

در شبي ، كه زنداني ست

ميان كوه تا كوه ،

 صداي تو مي بارد ؛

كه بر شيب كوچك سقف

نمي لغزي.

صداي تو ،‌انبوه ميشود

كه از ناودان ،‌نمي چكي .

صداي تو پر از صامت هاست

در مصوت هاي ساعات؛

ساعات صبح ؛ برخاسته ميان غروب .

دقيه هاي خواب

در جاده ها ي تهي از پيچ ؛

 پيچكهايي ؛‌كه از ترديد بالا ميروند

در زمستان بلند ديوارها.

پشت چشم هاي اب خورده ام

 دروغي ست براي بيداري ،

گوشه ي لب هاي سرد من

خاطره اي حقيقي چسبيده است

از صبح هايي

كه چاي تلخ ، شيرين بود در برف

در تلخابه هاي بارن زا

پشت گام هاي صدا زده ات

كه ان سوي شيشه

سرد مي شوند

صداي تو دفن ميشود

ميان باد

كه بر باد ؛ مي نشيند .

اين بار صبح و برف

چيزي كم ندارند

از شب هاي بي ماه

هردو يا هر سه ،‌از شما سه تن

همه صفحه ها را

پاك مي خواهيد.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

 

سرانجام ، نام مرگ،

 نام خانوادگی من خواهد شد

و من در هر عکس

اب را که بنوشم

خواهم مرد

به سلامتی انکه در رو به رو نیست

یا سلامتی انکه سرانجام

از رو به رو خواهد رفت .

پشت به مردن های من

که اب را جرعه جرعه مینوشد

در اطوار عکس

تا نقطه ی اخر جمله ها بشود .

اب را که بنوشم

جرعه جرعه کوتاه میشوم از لبهای خودم

که بی لبهای تو

بیهوده به هم خشک می شود

چه این کاسه دریا باشد

چه این کاسه ی پنج انگشتی

به دریا ، قناعت کند .

یا از لبه ی لبه های لب گیرش

آهسته نقش را کم رنگ  کند.

سر انجام

به مرگ خاهم گفت : به سلامتی شما .

اگر  ،جرعه جرعه نوشیده شوم

سرانجام

با مرگ ،زنده میشوم .

جرعه جرعه

اگر پیش از مرگ

خمیده شوم،

غرق شوم،

روی هر برگ

 خابیده روی هرنهر

همیشه ، لاجرعه

مثل افتاب ،از هررود

هزار باره رد شوم. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

 

آن جا كه خواب

پناه گرفته زير كال درخت

شب است،

كه تعهد ستاره اي ست،

تن سپار شمارش .

وامي ،

از برقكي و چشم خندي.

امانت خرده نوري

كه خورشيدبي جاست ،

در ارزوهاش.

******

پارچه اي بر بند ،‌در بند است

آويخته رو به باد

مجرم و بي گناه

نام مجازات خويش نمي داند

در نسيمي كه پوست مي كند.

****

بي سقف خفته ام

زير كال درخت

كه با خواب بيامرزدم

خانه سپيد  است، سپيد.

در روبه روها

خانه غريب است

همسايه اما

رو به رو تر هاست ،‌

مانند دورترها تر از اين ها.

***

خانه سپيدا ست ،‌و ناسپيد

مثل خواب هاي بي مردمك

خانه رو به روست

سپد تر ميشود شايد از سپيد

بي رنگ،‌بي آب.

پنجره ،‌تن هاست

اويخته بر جهاني

كه شهر بيش نيست

و كوه را

ميان نيش  هاي افتاده اش

قاب ميگيرد.

***

در تن تنهاي رو به رو

در جسم بيدار در  خواب دور

بي شرم سايه اي

فرياد مي كشد

عطش مينوشد

آب ميسوزد

باران مي پرورد

وباز تشنه ي عطشي ديگر

 زنده  ميميرد

****

جستن گاه ، رو به رو هاي ديگر است

رستن گاه،‌شكستن لب هاست

اين جا خاكستر است

جامه ي خواب

روياي بي سقف،

زير كال درخت،

كه از رسيدن ،

دانه دانه ، قرن قرن،

دور ميشود.

براي يك چشم ،‌مجاز يك نگاه

هزار بار ، بي نگاه ميشود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

هر وقت  ، هوس چتر می کنم

باران ، نمی بارد

و در پیاده رو، خنده می ریزد.

هر وقت، هوس لبخند دارم

ابر ها  ، کسل می شوند

ـ نه اهل خشم،

نه دوست شور -

هر وقت  ،خیال استراحت دارم

 بیل گور کن ها

در زمین ریشه میکند

 ومرده شور ها

هوس باغبا ن شدن میکنند

- به  جای هر بوته ی کافور

هفت گردوی هزار ساله -

هر وقت کسی

کنار تنم که گاهی

گم میشودو گور میخرد

هیجان عروق را

زیر ذره بین میبرد

می فهمم

در سرسرای تشریح

زنده زنده هنوز

چیز دیگری میخواهم

گاهی از قصد

پارچه ای که مرا  می پوشاند

از  چشم حوا و شیطان ، کنار میزند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

 

امروز چندمين دايره بود

كه اغاز شد بي پايان اجازه يي؛

در راه رو هاي دايره

دايره هاي ديوار

و پنجره ها ، رو به روشن هاي دايره ها

در سياه، در زرد

در انچه از روز ،شب مانده است.

بي گريز ، بگو در امروز

چندمين دايره بود

كه در حاشيه هاش قصه سر كرديم

در پاي اواز هاش ، ساز بي سيم زديم

ودر مركز

در مركزش ، هر چيز را

نه اغاز كرديم

نه پايان برديم

نه در هيچ ميانه اي

چيزي براي سوختن، جا گذاشتيم.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:57 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

مدتی است گنجشک

خود را

برای این چراغهای کوچک

افتابی نمیکند

یاکناربرگی که بیخ تلخ کوچه ذا

سبز میکند

مدتی است گنجشک

در مهتاب

نمیخواند و نمیخوابد

واز محبت یک صدا مهتابی مرا

سژازگزاری نمیکند

مدتی است

باصدای قاشق چای تلخ

قطره ی تشنگی را

رها میکند و می پرد

مدتی است

این چند بادامک نگاه را

به منقارکی تا دور نمی برد

مدتی است گنجشک تنها

 میان همه ی برگهای چنار

هوای هیچ شوری نمیکند

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

اگر نقطه ها نبودند

جمله ها بی سر انجام

اغاز می شدند , در وهم ملاقات ـ دور از پنجره ها.

این است که شعرها

باران هارا

جنین می کنند

بی حیله ی هیچ روزنی.

و انها را خیال می کنند

بی هیچ منتی.

قدر تقطه ها را

همان باران ازاد میداند

اگر شیشه ها هنوز این فدر

حریص نباشند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |




چقدر ملحفه را کنار نمی زذی

بی اعتنا

که بی چروک مانده بود

و بی خاطره شسته می شد

و بی گرما قالب تنهای تنت بود.

چقدر بی نگاه می شدی

به پنجره ها به اینه

که نیم بسته بود

و نیم باز

در یکی تصویر تو پیدا

نزدیک وتخت

در یکی بیرو ن ها

چه خا لی چه سخت.

چقدر بی گناه بودی

وقتی تشنه میشدی

و هیچ میهمانی

بوی اب نمی اورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

ان روز فراموش کردیم

به چشم ها نیز نگاهی بیندازیم.

به نزدیک ترین پیاده رو

چشم میدوختیم

و از اسمان های دور

سخن می بافتیم

و نام های جهان را

با هم تعویض می کردیم.

در هزار و یک راه

قدم می زدیم

تا به ان قلب افتاده در راه

سلام نکنیم.

امروز به افق های سخت خیابان

نگاه می کنیم

و اسمانی نیست

و بال کبوتری

درفاصله ی در و پنجره.

در این هزاره ی خداحافظی

سقفی خاکستری سایه بسته است

پشت به وصله های کاغذی

روی شیشه های بی بخار و خشک

که از ان حرف نمی زنیم

انگار که ندیده ایم

انگار فراموش کرده ایم

به چشمها نیز نگاهی بیندازیم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |