تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود
مدتی است گنجشک

خود را

برای این چراغهای کوچک

افتابی نمیکند

یاکناربرگی که بیخ تلخ کوچه ذا

سبز میکند

مدتی است گنجشک

در مهتاب

نمیخواند و نمیخوابد

واز محبت یک صدا مهتابی مرا

سژازگزاری نمیکند

مدتی است

باصدای قاشق چای تلخ

قطره ی تشنگی را

رها میکند و می پرد

مدتی است

این چند بادامک نگاه را

به منقارکی تا دور نمی برد

مدتی است گنجشک تنها

 میان همه ی برگهای چنار

هوای هیچ شوری نمیکند

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

اگر نقطه ها نبودند

جمله ها بی سر انجام

اغاز می شدند , در وهم ملاقات ـ دور از پنجره ها.

این است که شعرها

باران هارا

جنین می کنند

بی حیله ی هیچ روزنی.

و انها را خیال می کنند

بی هیچ منتی.

قدر تقطه ها را

همان باران ازاد میداند

اگر شیشه ها هنوز این فدر

حریص نباشند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |




چقدر ملحفه را کنار نمی زذی

بی اعتنا

که بی چروک مانده بود

و بی خاطره شسته می شد

و بی گرما قالب تنهای تنت بود.

چقدر بی نگاه می شدی

به پنجره ها به اینه

که نیم بسته بود

و نیم باز

در یکی تصویر تو پیدا

نزدیک وتخت

در یکی بیرو ن ها

چه خا لی چه سخت.

چقدر بی گناه بودی

وقتی تشنه میشدی

و هیچ میهمانی

بوی اب نمی اورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

ان روز فراموش کردیم

به چشم ها نیز نگاهی بیندازیم.

به نزدیک ترین پیاده رو

چشم میدوختیم

و از اسمان های دور

سخن می بافتیم

و نام های جهان را

با هم تعویض می کردیم.

در هزار و یک راه

قدم می زدیم

تا به ان قلب افتاده در راه

سلام نکنیم.

امروز به افق های سخت خیابان

نگاه می کنیم

و اسمانی نیست

و بال کبوتری

درفاصله ی در و پنجره.

در این هزاره ی خداحافظی

سقفی خاکستری سایه بسته است

پشت به وصله های کاغذی

روی شیشه های بی بخار و خشک

که از ان حرف نمی زنیم

انگار که ندیده ایم

انگار فراموش کرده ایم

به چشمها نیز نگاهی بیندازیم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |