سرانجام ، نام مرگ،
نام خانوادگی من خواهد شد
و من در هر عکس
اب را که بنوشم
خواهم مرد
به سلامتی انکه در رو به رو نیست
یا سلامتی انکه سرانجام
از رو به رو خواهد رفت .
پشت به مردن های من
که اب را جرعه جرعه مینوشد
در اطوار عکس
تا نقطه ی اخر جمله ها بشود .
اب را که بنوشم
جرعه جرعه کوتاه میشوم از لبهای خودم
که بی لبهای تو
بیهوده به هم خشک می شود
چه این کاسه دریا باشد
چه این کاسه ی پنج انگشتی
به دریا ، قناعت کند .
یا از لبه ی لبه های لب گیرش
آهسته نقش را کم رنگ کند.
سر انجام
به مرگ خاهم گفت : به سلامتی شما .
اگر ،جرعه جرعه نوشیده شوم
سرانجام
با مرگ ،زنده میشوم .
جرعه جرعه
اگر پیش از مرگ
خمیده شوم،
غرق شوم،
روی هر برگ
خابیده روی هرنهر
همیشه ، لاجرعه
مثل افتاب ،از هررود
هزار باره رد شوم.
آن جا كه خواب
پناه گرفته زير كال درخت
شب است،
كه تعهد ستاره اي ست،
تن سپار شمارش .
وامي ،
از برقكي و چشم خندي.
امانت خرده نوري
كه خورشيدبي جاست ،
در ارزوهاش.
******
پارچه اي بر بند ،در بند است
آويخته رو به باد
مجرم و بي گناه
نام مجازات خويش نمي داند
در نسيمي كه پوست مي كند.
****
بي سقف خفته ام
زير كال درخت
كه با خواب بيامرزدم
خانه سپيد است، سپيد.
در روبه روها
خانه غريب است
همسايه اما
رو به رو تر هاست ،
مانند دورترها تر از اين ها.
***
خانه سپيدا ست ،و ناسپيد
مثل خواب هاي بي مردمك
خانه رو به روست
سپد تر ميشود شايد از سپيد
بي رنگ،بي آب.
پنجره ،تن هاست
اويخته بر جهاني
كه شهر بيش نيست
و كوه را
ميان نيش هاي افتاده اش
قاب ميگيرد.
***
در تن تنهاي رو به رو
در جسم بيدار در خواب دور
بي شرم سايه اي
فرياد مي كشد
عطش مينوشد
آب ميسوزد
باران مي پرورد
وباز تشنه ي عطشي ديگر
زنده ميميرد
****
جستن گاه ، رو به رو هاي ديگر است
رستن گاه،شكستن لب هاست
اين جا خاكستر است
جامه ي خواب
روياي بي سقف،
زير كال درخت،
كه از رسيدن ،
دانه دانه ، قرن قرن،
دور ميشود.
براي يك چشم ،مجاز يك نگاه
هزار بار ، بي نگاه ميشود.
هر وقت ، هوس چتر می کنم
باران ، نمی بارد
و در پیاده رو، خنده می ریزد.
هر وقت، هوس لبخند دارم
ابر ها ، کسل می شوند
ـ نه اهل خشم،
نه دوست شور -
هر وقت ،خیال استراحت دارم
بیل گور کن ها
در زمین ریشه میکند
ومرده شور ها
هوس باغبا ن شدن میکنند
- به جای هر بوته ی کافور
هفت گردوی هزار ساله -
هر وقت کسی
کنار تنم که گاهی
گم میشودو گور میخرد
هیجان عروق را
زیر ذره بین میبرد
می فهمم
در سرسرای تشریح
زنده زنده هنوز
چیز دیگری میخواهم
گاهی از قصد
پارچه ای که مرا می پوشاند
از چشم حوا و شیطان ، کنار میزند.
امروز چندمين دايره بود
كه اغاز شد بي پايان اجازه يي؛
در راه رو هاي دايره
دايره هاي ديوار
و پنجره ها ، رو به روشن هاي دايره ها
در سياه، در زرد
در انچه از روز ،شب مانده است.
بي گريز ، بگو در امروز
چندمين دايره بود
كه در حاشيه هاش قصه سر كرديم
در پاي اواز هاش ، ساز بي سيم زديم
ودر مركز
در مركزش ، هر چيز را
نه اغاز كرديم
نه پايان برديم
نه در هيچ ميانه اي
چيزي براي سوختن، جا گذاشتيم.