همیشه عشق
بر در خانه می کوبید
همیشه
برهنه پای و موی در باد
میدوم، از میان معجون حیاط:
شکوفه و برگ و برف
و سیبی، که همیشه
لهیده می ماند
و اناری
که همیشه نیم خورده.
اما عشق ...
سراغ همسایه را می گیرد.
بر می گردم و دوباره
کنار ساعت ساکتم می نشینم
.......تنها خرده ای برگ
به پاهای برهنه ام
چسبیده است.
شنیده ام برگ های پاییزی می هراسند
از هیئت بادها ،
که خیابان میروبند ؛
( برای مردن برف
در شیارهای کفش هایمان)
شنیده ام در دل خیابان ها
که از هراس شب ،
کور سو می زنند،
اتاق هایی ست چه زرد
و چراغ هایی، چه سرخ
و سایه هایی
که در افسانه های دور
با اتش و نگاه پوست،
گرم میشدند.
شنیده ام بهار،
رسمی کهن بود
که در خانه ی رهگذران
متروک مانده است.
این روزها که گنگ
به فصل های لال ،نگاه میکنم
به شنیده های معلق ، فکر میکنم.
۸۸۸۸
کوچه های زمستان شنیده اند
قدم های رهگذری چند تکه شد؛
تکه ای به پنجره ای خورد
تکه ای از پرده ای گرم و رام
سخت گذشت.
تکه ای شانه هایش را
به هوا انداخت.
تکه ای خندید.
تکه ای
دست ها را
از لباس بیرون کرد
و به اتاق خیابان
عادت داد و تنبیه کرد
و تکه ای
همراه تنگترین زاویه ها
در باریک ترین کوچه ی دنیا
همراه باد
سوت جاودان کشید.
این سو ترک ها
ان جا
پشت شيشه است
که چيز هاي ديدني
در هم و گم اند
براق و ناتمام
و شيشه ،از جنس شيشه هاست
و در اين پشت
نمي دانم کدام شکستني ست
خمار، در نگاه انکه رو به روي کسي ست.
در دام افتاده ، نمي رود
شاعر صياد
چند واژه فوت مي کند
و بر اشتياق، تعويذ مي بندد
و طلسم را ،
سرد و ملس ميکند.
خمار ،در نگاه ، جا به جا مي شود
شاعر پدر ،
شاعر چه ها را
نمي خواند و دور مي کند.
اب ، در نوبت شيشه هنوز است،
دهان به دهان ،نوشا لب نيوش.
نگاه ، به بيرون ميشود
تا اين سوي شيشه نمي داند تن هاست
تا، ان سو دو تن ها، يک تن شوند
.
و اين سو هنوز ،
سواد شعر من ،
پدر نميداند و پدر نمي خواند و پدر نمي دارد
و تور صيد را
بر شيشه هاي در نوبت سبيل و حنجره و دستور
شمارگان
پهن نمي کند.
و شعر من هنوز
اين سوي شيشه هاي کدر بي نام است
بي تاريخ ،بي سواد ،
بي ماده هاي نگاه دارنده.
اين سوي تنهاي بي نامي و بي سايه گي
شبانه هاي شيشه اي
همراه هيچکس، مشايعت ميشود.
سید مهرداد ضیایی