تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود

همیشه عشق

بر در خانه می کوبید

همیشه

 برهنه پای و موی در باد

میدوم، از میان معجون حیاط:

شکوفه و برگ و برف

و سیبی، که همیشه

لهیده می ماند

و اناری

که همیشه  نیم خورده.

اما عشق ...

سراغ همسایه را می گیرد.

بر می گردم و دوباره

کنار ساعت ساکتم می نشینم

.......تنها خرده ای برگ

به پاهای برهنه ام

چسبیده است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

شنیدن

شنیده ام برگ های پاییزی می هراسند

از هیئت بادها ،

که خیابان  میروبند ؛

( برای مردن برف

در شیارهای کفش هایمان)

شنیده ام در دل خیابان ها

که از هراس شب ،

کور سو می زنند،

اتاق هایی ست چه زرد

و چراغ هایی، چه سرخ

و سایه هایی

که در افسانه های دور

با اتش و نگاه پوست،

گرم میشدند.

شنیده ام بهار،

رسمی کهن بود

که در خانه ی رهگذران

متروک مانده است.

این روزها که گنگ

به فصل های لال ،نگاه میکنم

به شنیده های معلق ، فکر میکنم.

۸۸۸۸

کوچه های زمستان شنیده اند

قدم های رهگذری چند تکه شد؛

تکه ای به پنجره ای خورد

تکه ای از پرده ای گرم و رام

سخت گذشت.

تکه ای شانه هایش را

به هوا انداخت.

تکه ای خندید.

تکه ای

 دست ها را

از لباس بیرون کرد

و به اتاق خیابان

عادت داد و تنبیه کرد

و تکه ای

 همراه تنگترین زاویه ها

در باریک ترین کوچه ی دنیا

همراه باد

سوت جاودان کشید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

این سو ترک ها

 

ان جا

 

پشت شيشه است

 

که چيز هاي ديدني

 

در هم و گم اند

 

براق و ناتمام

 

و شيشه ،از جنس شيشه هاست

 

و در اين پشت

 

نمي دانم کدام شکستني ست

 

خمار، در نگاه انکه رو به روي کسي ست.

 

در دام افتاده ، نمي رود

 

شاعر صياد

 

چند واژه فوت مي کند

 

و بر اشتياق، تعويذ مي بندد

 

و طلسم را ،

 

سرد و ملس ميکند.

 

خمار ،‌در نگاه ، جا به جا مي شود

 

شاعر پدر ،

 

شاعر چه ها را

 

نمي خواند و دور مي کند.

 

اب ، در نوبت شيشه هنوز است،

 

 

دهان به دهان ،‌نوشا لب نيوش.

 

 

نگاه ، به بيرون ميشود

 

 

تا اين سوي شيشه نمي داند تن هاست

 

 

تا، ان سو دو تن ها، يک تن شوند

.

و اين سو هنوز ،

 

‌سواد شعر من ،

 

 

 پدر نميداند و پدر نمي خواند و پدر نمي دارد

 

و تور صيد را

 

بر شيشه هاي در  نوبت سبيل و حنجره و دستور

 

 شمارگان

 

پهن نمي کند.

 

و شعر من هنوز

 

اين سوي شيشه هاي کدر بي نام است

 

بي تاريخ ،بي سواد ،

 

بي ماده هاي نگاه دارنده.

 

 

اين سوي تنهاي بي نامي  و بي سايه گي

 

 

شبانه هاي شيشه اي

 

همراه هيچکس، مشايعت ميشود.

 

سید مهرداد ضیایی

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |