یعنی اندوه
اندوه
اسب نیست.
نمی تازد،
از دور تا تو ،از تو تا دور تر.
اندوه ،
یالی ست ، بی باد
یک جا خفته است
مدرسه ای میان راه
برای رهگذران بی راه.
بی ریختن و پوسیدن
حتی ازپس چند رستاخیز
امیخته با ثانیه ها و گل ها
فرو رفته در خون ها و نطفه ها
چکیده ی اخر شیر و عسل
در لجن دوباره ی ادم نو
ازمون نو
و تکرار سیب
در هفت شکاف حوا.
اندوه
مقطوع و بی تخفیف،
نقاب خواب تازه ای
که از صورت خواب کهنه
می افتد.
در کف این دست ها
خاطره ای حک نیست.
خاطره ای از وقت
در کجا و همان کجا و هر کجا یی تر از ساعت
که با رفتن ساعت شمار در دایره ی خانه ها
شور می شد و شیرین.
هر ثانیه طعم شاید ها دارد
و این ها همه
همان همه ی همیشه نیست.
در کف این دست ها
خطی نیست.
از قصه ی دیروز
لقمه ای زیر دندان امروز نمانده است
آ سیاب فصل
همه ی آرد هارا
به باد فصلی دیگر دده است.
این قصه ی فردا هاست
که در شیار ها تکرار می شود
و کلاغ
در هیچ جای این یک کف دست
به خانه اش نمی رسد.
هیچ ستاره ای
در این ترک های ستاره ساز
آشیان نمیکند
و این ها
ربطی به بلاهت پیشگو و کف بین
و ربطی به حماقت ستاره ی حلبی اقبال
ندارد.
میشود تنها
در کف این دستها
دانه های بخشایشی بلغزند
برای غیبگوِ،
-به جای مروارید
بر سینه ی انکه نام و تنش را
تنها از تو پنهان میکند.-
ودر شیار صورت فالگیر گم شوند
به جای سیاهی دندان
در غار دهان تشنه اش.
بلند شو ودر باد برو
که زباله های پیاده رو
سینه ی نامریی اش را
تزیین میکنند.
سهم تو از فردا ی خطوط
روی ساعت ،ُبر کف دست ،
یا نگاه پنجره ،
چند تار مو بود
باقی از یادی
که در پاییز بی برگ ،به جای برگ
درو میشوند.