تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود

زندانی و عاشقند

پایان قصه ها در کتاب

و قلب تو ؛ در قلب هایت؛

وشعر

در خطوط

افق های تر

 موازی پنجره ها ی خشک

گنجشگ هایی مماس بر تخت

در فاصله ی پنجره تا غروب.

تماشایی و تاریک

حافظه در فراموشی

صفی از جلادهای از پا افتاده

در انتظار گردنی ،

هنوز نیفتاده.

از شهر

تنها یک چشم مانده هنوز برای عبرت است

و قطار جارچیان ساطور و ساعت به دست

چندیست

با بلیط سیلاب رفته اند

گنجشگ از لب های پریده

از خط های لمس

از همه جا بی خبر

 رفته  است
 

 ومانده اند تنها هنوز

انها که زندانی و عاشقند.





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

یعنی اندوه

اندوه

اسب نیست.

نمی تازد،

از دور تا تو ،از تو تا دور تر.

اندوه ،

یالی ست ، بی باد

یک جا خفته است

مدرسه ای میان راه

برای رهگذران بی راه.

بی ریختن و پوسیدن

حتی ازپس چند رستاخیز

امیخته با ثانیه ها و گل ها

فرو رفته در خون ها و نطفه ها

چکیده ی اخر شیر و عسل

در لجن دوباره ی ادم نو

ازمون نو

و تکرار سیب

در هفت شکاف حوا.

اندوه

مقطوع و بی تخفیف،

نقاب خواب تازه ای

که از صورت خواب کهنه

می افتد.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

در کف این دست ها

خاطره ای حک نیست.

خاطره ای از وقت

در کجا و همان کجا و هر کجا یی تر از ساعت

که با رفتن ساعت شمار در دایره ی خانه ها

شور می شد و شیرین.

هر ثانیه طعم شاید ها دارد

و این ها همه

همان  همه ی همیشه نیست.

در کف این دست ها

خطی نیست.

از قصه ی دیروز

لقمه ای زیر دندان امروز نمانده است

آ سیاب فصل

همه ی آرد هارا

به باد فصلی دیگر دده است.

این قصه ی فردا هاست

که در شیار ها تکرار می شود

و کلاغ

در هیچ جای این یک کف دست

به خانه اش نمی رسد.

هیچ ستاره ای

در این ترک های ستاره ساز

 آشیان نمیکند 

و این ها

ربطی به بلاهت پیشگو و کف بین

و ربطی به حماقت ستاره ی حلبی اقبال

ندارد.

میشود تنها

 در کف این دستها

دانه های بخشایشی بلغزند

برای غیبگوِ،

-به جای مروارید

بر سینه ی انکه نام و تنش را

تنها از تو پنهان میکند.-

ودر شیار صورت فالگیر گم شوند

به جای سیاهی دندان

 در غار دهان تشنه اش.

بلند شو ودر باد برو

که زباله های پیاده رو

سینه ی نامریی اش را

تزیین میکنند.

سهم تو از فردا ی خطوط

روی ساعت ،ُبر کف  دست ،

یا نگاه پنجره ،

چند تار مو بود

باقی از یادی

که در پاییز بی برگ ،به جای برگ

درو میشوند.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |