تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود
 

پنجره ی تخت خواب من

شب، از پنجره

من، از در

هر دو بی سلام،

خانه ی تنها را

دوباره آغاز می کنیم.

پرده ها را می کشم

که میانشان

خورشید کشیده ام.

حالا کسی نیست

که لبخند را در تنها یی

دیوانه بنامد.

حالا کسی نیست

که برای آواز،

شرم بگذارد.

شبُ

پرده را شکاف داده است.

۸۸۸۸۸

تصویر پنجره های همسایه را

 می دزدم

که پرده هایشان

لبخند های مرموز می زنند

و محتویات شیرین خانه را

از دست های تلخ من،

پنهان میکنند.

پنجره های همسایه را

به رختخواب می آورم.

چین پرده ها اخم می شوند

و چشم های فقیر من

از شرم

پایین میغلطند

تا روی تخت

پنجره ای تازه می بینند

که خود را

تازه کشف کرده است.

چین چشم ها شاد می شوند.

از پنجره های تخت

بیرون می خزم

به جهانی که درآن ،

پنجره ای نیست

تا پرده هایش

مرموز بخندند

ودر ها نیست

و دیوار ها نیست

ونه آتشی

که بالها را

برای سوختن بخواهد.

جهان،

پر از تخت خواب هایی ست

که به هر زبانی

سواد شب به خیر ، دارند

و وقتی می خوابند

آدم  ها بیدار می شوند

و از پنجره ی مخفی تخت من

به میهمانی ی بازی می آیند.

درست تا مالیدن پوست صبح

به صورت ناگزیر معصومم.

درست تا آغاز خواب

و دوره ی بازی ها

 همه ی بازی ها که میدانیم بلدیم

و بلد نیستیم بدانیم.

درست ،

تا نخوابیدن

همه ی دیشب ها .  

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

"گفته بودم"

 

 

 

حباب شادی های گرد

در این لب -چشمه های زاویه دار

جای نمی گیرد

- این را

به مورخین هندسه

در نکاه نخست

 گفته بودم-

و هیچ جوانه ای

امیدوار چهار فصل و هزار سال

در شیار های تهی از هردست

پانمی گیرد

-این را

به پیچک شناسان

گونه های خواهشمند

بر دیوار های زخمی

گفته بودمـ -

و هیچ نگاه

به تصویر این شکسته ی آسمان

در کاسه ی شب ها

خیره نمی ماند

-این را برای منجمین کسوف بزرگ

در روزهای کوچک ابر

خوانده بودم-

هیچ روزی از روزگار تو

در این خیمه گاه کاغذی

گل های شب بو را

نمی شنود

 

 

آخر

کاروان همیشه

 پیش از شیرین شدن صبحانه ی رسوایی

تو را به اختیار میبرد

و مرا در خواب تلخ

جا میگذارد 

حالا دور و کنار تنم

تنها خون و چربی است

که از طبخ تلخ قلب می سازند.

ومن در این خاک

نشسته

از ناشنیدن بو و باران کسی

باد میکنم

و گرد گرد ،دور خودم میوزم

من

بی تقصیرم

ـاین راروی تمام پل ها

که در عبور می شکنند

هوهو کرده بودم-

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

 

ما

ساعت شدیم

واز ثانیه ها

عبور کردیم.

ما

بربام نشستیم

در غیاب خروس های نامسافر ،

و خورشید

کاکل ماشد.

ما

صبح را ، قسم دادیم

وساعت ساز را

به نام ، خواندیم.

ما چه ها شدیم

ما

ماکه گفتند :این وآن شدید

ما که این زبان را

سبز کرده ایم

شما

 که آن سر ها را سرخ میکنید

و دوست

که قلب را خاکستر.

 

 ما راضی شدیم

به رضای هر کاکل بد نام.

تا شهر ،

اندکی سپیده بنوشد.

تا نیش هر جاده

ما را مار نکند.

تا این روز مانده در راه

کمی دور تر از ثانیه ها

با خویش ، با ما

آشتی کند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |