تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود

 

غمگین بس

سید مهردادضیایی

 

غمگین نباش

شاید

گلدان های خالی هم

سهمی داشته باشند

از سکوت های خیره

 به شاخه های لخت از برگ

در پیراهن های ملاقات

و لبخندهای جامانده

پیش ازدیدار.

در آه های بی مصرف قدیمی

چیزی از رطوبت های معصوم مانده 

که می ترسی بخار شوند

و تو را مثل پایان خواب

از آغوشی که لبخند می زند

پایین بگذارند.

تمام سرمایه ات را جمع میکنی

قطره خاکی در گلدان می کاری 

خاکستر از کفش

می تکانی.

دوباره به یاد لبخند

لبخند میزنی

و بی آه ‌‌‌‌  روی صندلی

همسال حوصله هات

چند دوباره ی دیگر

بی انتظار

تاب می خوری..

اشگت را برگردان

در اطراف یک تابستان بی نسیم و قطره

دانه ای هست

که حوصله اش

از گلدان تو

کمتر است.

سیدمهردادضیایی۱۳۸۲

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

 

کوکو؟!

 

 

کوکو،حسادتی ندارد

تنها

از صدای آونگ خسته است

-وگردن از سری

که از امید دیدار

خم میشود

و دست ،

از فاصله یی که خالی می شودـ

کوکو

چیزی را مسخره نمیکند

تنها

از چشم های به دور خشکیده

و پرهای ریخته

و اعلام ساعت های یک شکل

کمی هراس میخواند

- و زنگ، از تعمیر بی صدا

ودر

از سینه یی که کوفته می شود ـ

کوکو حرفی ندارد

میتواند تا ابد

وقت خواب بگوید به جای بیدار

بی تعبیر رویای چوبی ما

که دستی ـ پری

صورت خفته را بیدار کند

- تا من

آویخته از سقف باشم،

نیمه خوابگرد.

 تا سایه ام

ریخته بر هر غروب باشد

که سردا سرد ،

آتش می گیرد.ـ

۱۳۸۰سیدمهردادضیایی

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |