بی رنگ٬بی طعم٬بی نشانه یی
از تن سیب٬
چه نزدیک و ترش
چه دور و شور.
نه دوست ٬نه دست
نه داستان عزیز.
بر این سفره
نگاه نمی ریزد.
آبی از گوشه ی چشم
بر گوشه ی اخم
راه نمی گیرد.
هیچ لبی ٬راه لبهای تردید را
به لمس یک آری صامت
نمی بندد.
زبان سرخ
خواهش کام تلخ را
سبز نمیکند
و طعم خیال را
چشم بسته
به مزه ٬ نمی فشارد.
لب ها
لب های پراکنده٬
سرخ های روزگاری سرخ.....
اکنون..............٬آویخته.
لب ها جمع نمی شوند
در ملس بودن بوسه یی
بر تن ساعت دیدار.
ودهان ها٬
تنها برای گفتن هیچ است
که باز٬
بسته میشوند.
سیدمهردادضیایی
ما گفتیم ٬پدران گفتند
پدران ما
گفته بودند:
دنیا٬
پایان یک ساعت شنی قدیمی ست
ودر هر ثانیه ی آخرین
کسانی هستند ٬ که ساعت را
دوباره بر می گردانند .
مادران ما
گفته بودند:
ستاره ها
دنباله ی برقی هستند
که از نگاهشان فراموش شد٬
و برف
پایان موهای آنهاست
که خواب سپید ما را
سایه میکرد.
ما اراده کردیم
برگشتن ساعت شنی را
به دوش باد بگذاریم
و شماره ی ثانیه ها را
در صدای زنجره ها
گم کنیم
و برای آرامگاه دیروز
در غروب یک فردا
خانه ی بخت بسازیم.
مادست شسته خواستیم
از دل چکیده ی خود
ستاره ها را
در دنباله هایشان
برای آرزوی خفته ی بعد بگذاریم
تا شاید
در رحمت یک خدا
آرزویی ناکام را
زنده کنیم.
مابا شرم های تند٬
تند تر از بوی عرق هامان
غرور دانه های برف را
با آهی کند
آب کردیم.
ما خواستیم
به نوشتن دورها قناعت کنیم
انگاه
خواندن: پریشان ٬فراموش ٬گنگ شد
قصه ها بیت بیت
پاره شعری شدند
و حرف حرف امید
به آخر آخرین آرزو
آویخته ماند.
سید مهرداد ضیایی