تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود

             گرسنه ی ماه در نیمه تاریک

 

شعر" گرسنه ی ماه "را در همین دستها درج کردم.نخستین بار در

 ۱۳۷۷ آن را نوشتم.ده سال پیش.و نخستین کسی که آن را برای چاپ

و نظر خواند هوشنگ گلشیری بود.و حالا که این روزها سالگشت

نبودن تن گلشیری در میان تن های بسیار ادمهاست و روزهایی که

  نوشته هایش را با دقت بیشتری می خوانیم و برخی با نگاهی به دور

 وبازدمی طولانی ان ها را دوباره مرور میکنند و نیز خودش را و

 روزهای بودن و تنیدنش را ٬این سطرها را درج میکنم.

زمانیکه کارنامه تازه از میدان ولی عصر به خانه ی کوچک بسیار با

صفایی اسباب کشی کرده بود.در یکی از فرعی های جهنم هفت تیر یک

 بهشت خصوصی کوچک شده بود با لکه هایی از جهنم که برخی اهالی

 ثابت و متغیر آن به وجود می اوردند ٬لابد برای عبرت و از یاد نبردن نقمت.من از اهالی ناثابت بودم.دلایل شنیدنی و طولانی داشت که درعین ابتذال ٬شنیدنی و خواندنی هستند و باز ٬مایه ی عبرت های تکرار شونده.بیشتر ناشی از حاشیه های ادبیات بودکه در جامعه شناسی ادبیات میتوان آن را زیرمتن تولید اجتماعی ادبیات یک زبان -ملت دانست اما این توجیه گر بیماریهای ناشی از تداخل کارکردهای مخل حاشیه در نفوذ به متن ادبیات نیست .که من انها را بیماری های مقاربتی ادبیات مینامم .مقاربت غیر بهداشتی حاشیه ومتن.به عبارت ساده ٬روابط خصوصی آدمهاو توهمات وخواب ها و بیداری هایشان و روابط بدن ها و ذهن ها در میان چند آدم در چند ده متر جا و چند ده صفحه تولید مکتوب سر آخر همان

نقشی را بازی میکرد که شورای امنیت در وتوی قطعنامه های سایر

کشورها و نقشی که اداره ها و ادمهای ممیز در ارشاد و تلویزیون و...و همان نقشی که چند صد نفر در گند زدن به رای یک سوم مردم ایرانی به اصلاحات ٬بازی کردند ومی کنند(تا دسته)

اینها را در کتابی که با من دارد بزرگ و حتی پیر میشود( مانند همه ی کارهای در انتظار نشر فرسوده ومرده ام)نوشته و بازنوشته میکنم. درتاریخ محرمانه ی ادبیات .یکجور تاریخ شخصی و خصوصی من است در این سال ها که دیدم و نوشتم و ناپدید شد.

از حیاط کارنامه که تک درخت بید آن را آب میدادم دورشدم.این آب دادن بهترین فعالیت ادبی من درانجا بود.دست کم تا وقتی که ان خانه ویلایی را نابود کردند سایه ی ان درخت بر سر چند شاعر و نویسنده افتاد.هر چند حتی سایه یی از هیچ واژه ی من درهیچ شماره ی کارنامه چاپ نشد.گرسنه ی ماه را بعد از آب دادن بید و چند بوته و گلدان به گلشیری دادم .از موج جمله های دبیران گوناگون بخشها با خودشان و دیگران میگذشتم.هنوز فرصتی دست نداده بود که برای آدم بزرگ و پدر جمع که سردبیرهم بود اتاق و بارگاه و پرده گیان و حرم بسازند و میدانستم که گلشیری علیرغم توصیه و پیشنهاد علاقه یی به این کار نداشت .نیازی هم نداشت .از اطوار به دور بود .گلشیری انقدر ادمیت و هنر داشت که نیازی به پوشاندن ضعف های بشری و هنری- که در همهی ادمها برهم و درهم تاثیر گذارند-با فاصله گذاری نداشته باشد .معلم بود و کاتب و تازه٫  هرگاه که میخواست انقدر اخمالود(بدون تصنع) و نامهربان میشد و دیوار نامریی را چنان قطور میساخت که کسی رغبتی به عبور از چند متری اش نداشته باشد.و هرگاه نمیخواست آموزگار و پدر خانواده ی همه بود.و جدا از این با من مهربان بود.هر چند تلخی و صراحتش به جای گزندگی و خراش گاهی جراحات مرگبار می آفرید و همین مرا از او دور میکرد .

گلشیری گرسنه ی ماه را خواند.چند باره و طبق معمول برایم تاکید کرد چیز های نو ومهمی از نقد شعر نمیداند و ناگهان در باره ی نعوظ نیمه شبانگاهی و اینکه بی تردیدمن و شعرم دست به گریبان چنین مسئله یی هستیم حرف زد. نه در پرده٬ با دقت و جزییات ٬از انواع نعوظ در ساعت های گوناگون شبانه روز ٬در پگاه و میم الف بامداد در صبح و ظهر و عصر و غروب و در نیمه شب ......که کم کم برخی از حضار ازسالن کارنامه رفتند و برخی روبرگرداندند و برخی اخمیدند و....و باز مطابق معمول از انجا که یقین داشت ادمها ذوق زده ی تحریر نخست نوشته هایشان هستند میخواست لابد ذوق زدگی مرا فرونشاند.اما من ذوق زده نبودم و نیستم .شاید اگر بودم حالا اوضاع به قول گلشیری { این طورها ست }نبود...بگذریم....گلشیری این بار هم گفت که اگر شعور داشتی جدی تر به داستان نویسی می پرداختی و پرو پیمان تر.البته این بار نگفت شعرهای تو مرا به یاد شعرهای میانبرنامه های رادیوتلویزیون میاندازد.عرض کردم لابد ناموفق بودن من در دریافت این شباهت به خودشیفته بودنم بر میگردد.احتمالن روانپزشگ برای من مهم تر از غنای تجربیات فنی و عاطفی ست.

به هرحال حضرت استادی مرا به دبیر محترم شعر ارجاع دادند. که من دوست دارم او را عبدعظیم بنامم.او را از روزهایی میشناختم که چند باری همراه با دوست مشترکی که از دوستان شفیق او بود٬در خانه یی بسیار قدیمی و با صفااز کودکش  پرستاری میکردیم تا او بتواند با تمرکز و راحت تر به فعالیت های ادبی-تفریحی در بیرون ها بپردازد.در ان روزها عبد  شعرهای مرا با اشتیاق می شنید وگاه با خواهش برای تکرار.اما در آن روز هر چه کردم از حرف های عبد در باب شعر و حرمت ادبیات و دلایل هرمنوتیکی ساختاری شالوده یی بینامتنی ویی و یی و ییییییییی و اینکه چرا این شعرو شعرهای دیگر من به احتمال بسیار در جریده ی کارنامه افتخار چاپ نخاهد داشت٬سر در نیاوردم.بلافاصله فکر کردم باید چند مقاله یی را که در چند عنوان ادبیات مدرن برای دانشنامه ی ادبیات فارسی مشغول به تالیفشان بودم  به دکتر انوشه پس بدهم و اصلن از خیر تالیف مقالات اکادمیک و دانشگاهی در حوزه ی اصطلاحات و مفاهیم ادبی بگذرم چون به این ترتیب اثبات شد من از ادبیات حتی به قدر اهلیل مبارک خر ملا نصرالدین چیزی نمیفهمم.

گرسنه ی ماه را با چند شعر دیگر زیر بغل زدم .به صفحات شعر چند شماره ی بعد نگاه کردم. آنها را خواندم.لبخند زدم.با بید سیراب و بی نیاز باغچه خداحافظی کردم.

ده سال گذشت و من به جای آنکه برای گلشیری داستانی بنویسم به نام گرسنه ی ماه ٬یادداشتی گذاشتم در کنار شعر گرسنه ی ماه که البته چهار پنج واژه و دو سه عبارتش را باز نوشته ام.اعتراف میکنم که این ویرایش مجدد شعر را زیر ورو نکرده و این شعر همان شعر به سخره گرفته ی گلشیری ست .

از قضا همین روزها چند داستان نیمه ی تاریک ماه را چند باره خواندم.با خودم گفتم کاش زنده بود به تن این زمینی خویش حتی اگر شعر های مرا به سخره میگرفت.داستان کوتاه گرسنه ماه را شروع کردم.

 

                                                              خرداد۸۷/سیدمهردادضیایی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |

گرسنه ی ماه


هروقت گرسنه ام

نیمه شب است

وگرسنگی

خواب مرا نمی فهمد.

از کمر نیمه شب بلند میشوم

تا نیمه های جامه ی خواب

در تخت

بیداری را می نشانم .

هر وقت گرسنه ام

ماد ه گی ماه

در سفره ی پنجره است

و شکم سپید مرا

برآمده می کند.

از پشت تخت بلند می شوم

گام های لخت من آینه را

بیدار می ایستاند.

می خواهم ،با شانه آشتی کنم

شانه،

لا به لای خستگی موها

لا لایی می خواند

و هر از تاری گاه گیر می کند.

آینه ی کهنه از دروغ

عریان میشود

درست به اندازه ی

زخم های گرده اش

و کناره های از نور شکسته اش.

هر وقت گرسنه ام

آینه راست میگوید

زیبا نیستم

به اندازه ی شکم برآمده ام

و شانه های افتاده ام

به اندازه ی

لباس تازه ی زخم های کهنه ام.

به خاک آینه آب میدهم

پلک ها ،خمیازه میکشند.

تا خواب ،

چندگام زمین را می بوسم.

هر وقت سیرم

از آینه دلگیر نمی شوم

به شکم دست می کشم

ماه لگد نمی زند

حامله نیستم.

هر وقت گرسنه ام،

پنجره ماه را

دوباره می زاید.

به پنجره نگاه می کشم ،

سیر شدن شاید

ماه زاییدن است.


سیدمهردادضیایی




+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |