تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود - پيچيدن

 

درد در شانه مي پيچد

درد، در بازو ؛ مي نشيند.

صداي تو، ميان صداي چرخ ها

ميان صداي برف

در شبي ، كه زنداني ست

ميان كوه تا كوه ،

 صداي تو مي بارد ؛

كه بر شيب كوچك سقف

نمي لغزي.

صداي تو ،‌انبوه ميشود

كه از ناودان ،‌نمي چكي .

صداي تو پر از صامت هاست

در مصوت هاي ساعات؛

ساعات صبح ؛ برخاسته ميان غروب .

دقيه هاي خواب

در جاده ها ي تهي از پيچ ؛

 پيچكهايي ؛‌كه از ترديد بالا ميروند

در زمستان بلند ديوارها.

پشت چشم هاي اب خورده ام

 دروغي ست براي بيداري ،

گوشه ي لب هاي سرد من

خاطره اي حقيقي چسبيده است

از صبح هايي

كه چاي تلخ ، شيرين بود در برف

در تلخابه هاي بارن زا

پشت گام هاي صدا زده ات

كه ان سوي شيشه

سرد مي شوند

صداي تو دفن ميشود

ميان باد

كه بر باد ؛ مي نشيند .

اين بار صبح و برف

چيزي كم ندارند

از شب هاي بي ماه

هردو يا هر سه ،‌از شما سه تن

همه صفحه ها را

پاك مي خواهيد.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط سید مهرداد ضیایی |