کاش دنیا ابریز گاه خانه می بود
نه با چهار سقف و یک دیوار
تنها با
انچه از خاک
پذیرای تبعیدی های تن است.
کاش دنیا نزدیکی های مگس کشی
همهی اهنگ ها را
با بی نهایت قافیه ی هم ویز ویز ،
خراب میکرد
تا با غریو کبیر مگس کشی
سرگذشت سکوت یک تک نواز را
به او ، می اموختم.
دنیا می توانست
سیگاری باشد
تا با اخرین بوسه ی من
ثروت دودین خویش
به ورشکستگی تمام کند،
و با انتحار در لکه ای آب
از ما ، نفسی تازه شاد کند.
دنیا میتواند اما
چون لقمه ای بزرگ
در گلویم گیر کند
و مانند تکه ای از آبهای لزج
در آغاز آفرینش
از خانه ی دندان ها اخراج شود،
-چند گام دور تر
در برف
توی جوی
یخ یا خزه بسته -
سرانجام روز به سرفه ای سخت
خواهد شنید:
« همیشه صبح
خواب مرا ، می خراشانی
نسیم را ، از صورتم ، فرار میدهی
و پایان هر رویا را
در هزار توی تاریک بیداری
گم میکنی»
من
با باز گشت به همه ی ابرها
که به اسمان می بارند،
با ایستادن ،در بادهایی که ایستاده اند،
با گام در جاده ها
که پایانشان را خود میخورند،
و کبریت شدن
در غروبی که خسته است،
ساعت ها را
به دار خواهم آویخت.
