این سو ترک ها
ان جا
پشت شيشه است
که چيز هاي ديدني
در هم و گم اند
براق و ناتمام
و شيشه ،از جنس شيشه هاست
و در اين پشت
نمي دانم کدام شکستني ست
خمار، در نگاه انکه رو به روي کسي ست.
در دام افتاده ، نمي رود
شاعر صياد
چند واژه فوت مي کند
و بر اشتياق، تعويذ مي بندد
و طلسم را ،
سرد و ملس ميکند.
خمار ،در نگاه ، جا به جا مي شود
شاعر پدر ،
شاعر چه ها را
نمي خواند و دور مي کند.
اب ، در نوبت شيشه هنوز است،
دهان به دهان ،نوشا لب نيوش.
نگاه ، به بيرون ميشود
تا اين سوي شيشه نمي داند تن هاست
تا، ان سو دو تن ها، يک تن شوند
.
و اين سو هنوز ،
سواد شعر من ،
پدر نميداند و پدر نمي خواند و پدر نمي دارد
و تور صيد را
بر شيشه هاي در نوبت سبيل و حنجره و دستور
شمارگان
پهن نمي کند.
و شعر من هنوز
اين سوي شيشه هاي کدر بي نام است
بي تاريخ ،بي سواد ،
بي ماده هاي نگاه دارنده.
اين سوي تنهاي بي نامي و بي سايه گي
شبانه هاي شيشه اي
همراه هيچکس، مشايعت ميشود.
سید مهرداد ضیایی

