شنیده ام برگ های پاییزی می هراسند
از هیئت بادها ،
که خیابان میروبند ؛
( برای مردن برف
در شیارهای کفش هایمان)
شنیده ام در دل خیابان ها
که از هراس شب ،
کور سو می زنند،
اتاق هایی ست چه زرد
و چراغ هایی، چه سرخ
و سایه هایی
که در افسانه های دور
با اتش و نگاه پوست،
گرم میشدند.
شنیده ام بهار،
رسمی کهن بود
که در خانه ی رهگذران
متروک مانده است.
این روزها که گنگ
به فصل های لال ،نگاه میکنم
به شنیده های معلق ، فکر میکنم.
۸۸۸۸
کوچه های زمستان شنیده اند
قدم های رهگذری چند تکه شد؛
تکه ای به پنجره ای خورد
تکه ای از پرده ای گرم و رام
سخت گذشت.
تکه ای شانه هایش را
به هوا انداخت.
تکه ای خندید.
تکه ای
دست ها را
از لباس بیرون کرد
و به اتاق خیابان
عادت داد و تنبیه کرد
و تکه ای
همراه تنگترین زاویه ها
در باریک ترین کوچه ی دنیا
همراه باد
سوت جاودان کشید.

