تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود - شنیدن
شنیدن

شنیده ام برگ های پاییزی می هراسند

از هیئت بادها ،

که خیابان  میروبند ؛

( برای مردن برف

در شیارهای کفش هایمان)

شنیده ام در دل خیابان ها

که از هراس شب ،

کور سو می زنند،

اتاق هایی ست چه زرد

و چراغ هایی، چه سرخ

و سایه هایی

که در افسانه های دور

با اتش و نگاه پوست،

گرم میشدند.

شنیده ام بهار،

رسمی کهن بود

که در خانه ی رهگذران

متروک مانده است.

این روزها که گنگ

به فصل های لال ،نگاه میکنم

به شنیده های معلق ، فکر میکنم.

۸۸۸۸

کوچه های زمستان شنیده اند

قدم های رهگذری چند تکه شد؛

تکه ای به پنجره ای خورد

تکه ای از پرده ای گرم و رام

سخت گذشت.

تکه ای شانه هایش را

به هوا انداخت.

تکه ای خندید.

تکه ای

 دست ها را

از لباس بیرون کرد

و به اتاق خیابان

عادت داد و تنبیه کرد

و تکه ای

 همراه تنگترین زاویه ها

در باریک ترین کوچه ی دنیا

همراه باد

سوت جاودان کشید.

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 3:2 قبل از ظهر |