همیشه عشق
بر در خانه می کوبید
همیشه
برهنه پای و موی در باد
میدوم، از میان معجون حیاط:
شکوفه و برگ و برف
و سیبی، که همیشه
لهیده می ماند
و اناری
که همیشه نیم خورده.
اما عشق ...
سراغ همسایه را می گیرد.
بر می گردم و دوباره
کنار ساعت ساکتم می نشینم
.......تنها خرده ای برگ
به پاهای برهنه ام
چسبیده است.
+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت
1:21 قبل از ظهر |

