تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود - پیش غیب فال گور
 

در کف این دست ها

خاطره ای حک نیست.

خاطره ای از وقت

در کجا و همان کجا و هر کجا یی تر از ساعت

که با رفتن ساعت شمار در دایره ی خانه ها

شور می شد و شیرین.

هر ثانیه طعم شاید ها دارد

و این ها همه

همان  همه ی همیشه نیست.

در کف این دست ها

خطی نیست.

از قصه ی دیروز

لقمه ای زیر دندان امروز نمانده است

آ سیاب فصل

همه ی آرد هارا

به باد فصلی دیگر دده است.

این قصه ی فردا هاست

که در شیار ها تکرار می شود

و کلاغ

در هیچ جای این یک کف دست

به خانه اش نمی رسد.

هیچ ستاره ای

در این ترک های ستاره ساز

 آشیان نمیکند 

و این ها

ربطی به بلاهت پیشگو و کف بین

و ربطی به حماقت ستاره ی حلبی اقبال

ندارد.

میشود تنها

 در کف این دستها

دانه های بخشایشی بلغزند

برای غیبگوِ،

-به جای مروارید

بر سینه ی انکه نام و تنش را

تنها از تو پنهان میکند.-

ودر شیار صورت فالگیر گم شوند

به جای سیاهی دندان

 در غار دهان تشنه اش.

بلند شو ودر باد برو

که زباله های پیاده رو

سینه ی نامریی اش را

تزیین میکنند.

سهم تو از فردا ی خطوط

روی ساعت ،ُبر کف  دست ،

یا نگاه پنجره ،

چند تار مو بود

باقی از یادی

که در پاییز بی برگ ،به جای برگ

درو میشوند.

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 3:41 قبل از ظهر |