تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود - زندانی و عاشقند

زندانی و عاشقند

پایان قصه ها در کتاب

و قلب تو ؛ در قلب هایت؛

وشعر

در خطوط

افق های تر

 موازی پنجره ها ی خشک

گنجشگ هایی مماس بر تخت

در فاصله ی پنجره تا غروب.

تماشایی و تاریک

حافظه در فراموشی

صفی از جلادهای از پا افتاده

در انتظار گردنی ،

هنوز نیفتاده.

از شهر

تنها یک چشم مانده هنوز برای عبرت است

و قطار جارچیان ساطور و ساعت به دست

چندیست

با بلیط سیلاب رفته اند

گنجشگ از لب های پریده

از خط های لمس

از همه جا بی خبر

 رفته  است
 

 ومانده اند تنها هنوز

انها که زندانی و عاشقند.





+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 1:35 قبل از ظهر |