تبليغاتX
گاهی که ماه پیاده می رود - گفته بودم
 

"گفته بودم"

 

 

 

حباب شادی های گرد

در این لب -چشمه های زاویه دار

جای نمی گیرد

- این را

به مورخین هندسه

در نکاه نخست

 گفته بودم-

و هیچ جوانه ای

امیدوار چهار فصل و هزار سال

در شیار های تهی از هردست

پانمی گیرد

-این را

به پیچک شناسان

گونه های خواهشمند

بر دیوار های زخمی

گفته بودمـ -

و هیچ نگاه

به تصویر این شکسته ی آسمان

در کاسه ی شب ها

خیره نمی ماند

-این را برای منجمین کسوف بزرگ

در روزهای کوچک ابر

خوانده بودم-

هیچ روزی از روزگار تو

در این خیمه گاه کاغذی

گل های شب بو را

نمی شنود

 

 

آخر

کاروان همیشه

 پیش از شیرین شدن صبحانه ی رسوایی

تو را به اختیار میبرد

و مرا در خواب تلخ

جا میگذارد 

حالا دور و کنار تنم

تنها خون و چربی است

که از طبخ تلخ قلب می سازند.

ومن در این خاک

نشسته

از ناشنیدن بو و باران کسی

باد میکنم

و گرد گرد ،دور خودم میوزم

من

بی تقصیرم

ـاین راروی تمام پل ها

که در عبور می شکنند

هوهو کرده بودم-

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید مهرداد ضیایی در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 3:18 قبل از ظهر |