"گفته بودم"
حباب شادی های گرد
در این لب -چشمه های زاویه دار
جای نمی گیرد
- این را
به مورخین هندسه
در نکاه نخست
گفته بودم-
و هیچ جوانه ای
امیدوار چهار فصل و هزار سال
در شیار های تهی از هردست
پانمی گیرد
-این را
به پیچک شناسان
گونه های خواهشمند
بر دیوار های زخمی
گفته بودمـ -
و هیچ نگاه
به تصویر این شکسته ی آسمان
در کاسه ی شب ها
خیره نمی ماند
-این را برای منجمین کسوف بزرگ
در روزهای کوچک ابر
خوانده بودم-
هیچ روزی از روزگار تو
در این خیمه گاه کاغذی
گل های شب بو را
نمی شنود
آخر
کاروان همیشه
پیش از شیرین شدن صبحانه ی رسوایی
تو را به اختیار میبرد
و مرا در خواب تلخ
جا میگذارد
حالا دور و کنار تنم
تنها خون و چربی است
که از طبخ تلخ قلب می سازند.
ومن در این خاک
نشسته
از ناشنیدن بو و باران کسی
باد میکنم
و گرد گرد ،دور خودم میوزم
من
بی تقصیرم
ـاین راروی تمام پل ها
که در عبور می شکنند
هوهو کرده بودم-

