قهوه خانه ی بی فرق
چه فرق می کندکه شخص
تو را که می بیند
هوس تلخ کند؟
نگاه تو دور است ٬ دور
اگر چه نشسته ٬روی میز نزدیک٬
و خط های موازی آن
در نقطه یی می خرامندکه قرق گاه است٬
ـ از شاهی کنار میز
در انتظار سلطنتی روی تخت ـ
چه فرق می کند
لکه ی آبرو باخته ی قهوه ٬
بر میز قلندری
تلخ یا شیرین
در نوترین قرن زمین
یا نقش کهنه ترین طعنه
بر چشم عاشقی که هزار سال است
به قهوه و غار نوشگاه
جامانده است.؟
بی گمان
گمان تخت
در این فال گس ٬جا تکانده است ٬
جا بر جای تخت
جا به جا
خط افتاده است.
چروک تخت
به حاشیه ی قهوه
لکه خورده است.
اکنون چه فرق میکند
نگاه یگانه ی من
به رفتن هزار گانه ی تو
بر قرق خالی ٬ از دو صندلی
وقتی در بیشه ی آدم و ماشین ها
دو گانه دور می شوید٬
و من
برای آهویی
که از قلب من
به سوی دهان صیاد گریخت٬
ذغال سوخته اجاق را
پیش از غار
با خونم رنگ میزنم .
سید مهرداد ضیایی

