چقدر ملحفه را کنار نمی زذی
بی اعتنا
که بی چروک مانده بود
و بی خاطره شسته می شد
و بی گرما قالب تنهای تنت بود.
چقدر بی نگاه می شدی
به پنجره ها به اینه
که نیم بسته بود
و نیم باز
در یکی تصویر تو پیدا
نزدیک وتخت
در یکی بیرو ن ها
چه خا لی چه سخت.
چقدر بی گناه بودی
وقتی تشنه میشدی
و هیچ میهمانی
بوی اب نمی اورد.