خود را
برای این چراغهای کوچک
افتابی نمیکند
یاکناربرگی که بیخ تلخ کوچه ذا
سبز میکند
مدتی است گنجشک
در مهتاب
نمیخواند و نمیخوابد
واز محبت یک صدا مهتابی مرا
سژازگزاری نمیکند
مدتی است
باصدای قاشق چای تلخ
قطره ی تشنگی را
رها میکند و می پرد
مدتی است
این چند بادامک نگاه را
به منقارکی تا دور نمی برد
مدتی است گنجشک تنها
میان همه ی برگهای چنار
هوای هیچ شوری نمیکند